تماشاخانه سنگلج - جدید آنلاین


محمدامین خرمی

قدمت محلۀ سنگلج به دورۀ قاجاریه بازمی‌گردد. این محله در شمال غرب و غرب تهران قدیم قرار می‌گرفت. در تهران امروز، سنگلج به حد فاصل پارک شهر، خیابان‌های خیام، مولوی و وحدت اسلامی اطلاق می‌شود. تماشاخانۀ سنگلج در همین محله واقع است و قدیمی‌ترین تماشاخانۀ فعال تهران است. این تئاتر در سال ۱۳۴۴ خورشیدی و به منظور اجرای نمایش‌های ایرانی تأسیس شد.

کار ساخت تماشاخانۀ سنگلج اوایل دهۀ ۱۳۴۰ در کنار باغ قدیمی ‌سنگلج که امروز آن را با نام پارک ‌شهر می‌شناسیم، آغاز شد. زمین این مجموعه به مساحت ۱۰۳۴ متر مربع، توسط یک بانوی نیک‌خواه و به منظور ساخت تئاتر به شهرداری تهران اهدا شده بود. ساخت بنا توسط آرشاویر بابائیان انجام گرفت و پس از تکمیل به وزارت فرهنگ و هنر واگذار شد. این مجموعه با نام "تالار ۲۵ شهریور" از ۱۸ مهرماه ۱۳۴۴ همزمان با آغاز نخستین جشنوارۀ نمایش‌های ایرانی افتتاح شد و کار خود را رسماً آغاز کرد.

... دنباله‌ی متن  در این لینک :

http://www.jadidonline.com/story/07072011/frnk/sangelaj_theatre



خشكسالی

     چنان شاه، پالوده گشت از بدی                كه تابيد از او فـره ايزدی

و فرِ ايزدی ويژه‌ی پادشاهيست كه با مهربانی و هشياری در انديشه‌ی مردمان باشد،

در زمانِ چنين شاهيست كه ابر ِ آسمان می‌بارد و گل چمن می‌خندد،

سينه‌ی گاوان پر شير است و رودها پر آب.

برعكس در زمان پادشاه ِ بد خشكسالی و دروغ و خرابی بر جهان حكمفرما می‌شود.

بنا به روايات شاهنامه حتی اگر پادشاهی كه دارای فره ايزدی است در انديشه‌ی بد بيفتد،

گاوان كم شير می‌شوند.


(از كتاب زندگی و مهاجرت آريائيان- دكتر فريدون جنيدی-نشر بلخ)


آتش بهرامان

" ... معمای آذرِ بهرامان يا وهرامان در اين‌جا گشوده می‌شود.

آتش بهرامان آتشی بوده است غير از آتش ساير آتشكده‌ها و پادشاهان ايران

خود را موظف به نگهبانی و نگهداری آن می‌دانسته‌اند.

 چون وريتَرهَن1 يا زننده‌ی وريترَ، همان ابرهای سپيدش بوده‌اند كه با حمله

به ابرهای اهی2 با برق و آذرخشِ خود او را شكست می‌داده‌اند.

بنابر اين می‌توان داوری كرد كه آتشی كه نخستين بار از صاعقه با برخورد

به درختی يا محلی ديگر در زمين بوجود آمده است به وسيله‌ی مردمان

محافظت شده و همواره از آن اخگری به نقاط ديگر می‌برده‌اند،

و همين آتش است كه چون متعلق به وريترَهَن يا بهرام است

با نام آتش بهرامان تا حمله‌ی عرب در ايران زنده نگاهداشته می‌شده است،

و هنوز نيز آتشِ آتشكده‌ی يزد از همان آذر روشن است!"



(از كتاب زندگی و مهاجرت آريائيان - دكتر فريدون جنيدی- نشر بلخ)


1- زننده و كشنده‌ی دزد

2- ابرهای سياه




پيدايی آتش

... شاهنامه، در يك سخنِ كوتاه داستان پيدايی آتش را چنين آورده است:

بسنگ اندر، آتش از او شد پديد             كزو در جهان روشنی گستريد

پيداست كه دوره‌ی هوشنگ آغازِ به‌كارگيری سنگ است، و نيز پيداست كه از

برخورد سنگ‌ها با يكديگر نخستين جرقه‌های آتش ديده شده، و سال‌ها و سال‌ها

بر آن گذشت تا انبوهِ اين جرقه‌ها بر توده‌ای از گياهِ خشك، آن را برافروخت، و اين چنين،

آتش بر دست مردمان مهار گرديد!


از كتابِ : زندگی و مهاجرت آريائيان - فريدون جنيدی- نشر بلخ


اِولين باغچه‌بان

قسمتی از كتاب "مشاهدات هنری من در ايران" نوشته‌ی زنده‌ياد اِولين باغچه‌بان :

"این اعتقاد من است: فرهنگ و هنر یک ملت به آن ملت انسانیت و غرور ملی می‌بخشد و باعث دوستی بین ملت‌ها می‌شود. نه فقط فرهنگ و هنر ایران و ترکیه، بلکه فرهنگ تمام ملت‌ها نباید زیر خاک رود.  من آخرین شاهدی بودم که تمام فعالیت‌های هنری آن زمان را دیدم و در این مورد یک کتاب نوشتم؛ کتابی که نشان می‌دهد چه کسی چه کاری و چه خدمتی انجام داده‌است. من هنوز هم به ایران عشق می‌ورزم و هر خدمتی که در این راه می‌کنم، من را قوی‌تر و خوشبخت‌تر می‌کند."

رفتم كه رفتم...

رفتم كه رفتم... 


پ.ن: از دوستان عذر می‌خواهم ، برای گذاشتن لينك در اينجا با اشكال روبرو شدم . لطفن لينك‌های مورد نظر را در پيوندهای روزانه‌ام با عنوان رفتم كه رفتم ...  و كي دگر بينی نشان  ببيند.

یکم و شانزدهم مهرماه: جشن میتراکانا، جشن مهرگان

جشن هخامنشی میتراکانا

شواهد موجود نشان می‌دهد که جشن مهرگان در عصر هخامنشی در آغاز سال نو، یعنی در نخستین روز از ماه مهر برگزار می‌شده است. در گزارش‌های مورخان یونانی و رومی از این جشن با نام «میثْـرَکَـنَـه/ میتراکانا» یاد شده است. نام ماه مهر در کتیبه میخیِ داریوش در بیستون به گونه «باگَـیادَئیش» (= باگَـیادی/ بَـغَـیادی) به معنای احتمالی «یاد خدا» آمده است.

کتسیاس، پزشک اردشیر دوم پادشاه هخامنشی، نقل کرده است که در این جشن ایرانیان با پوشیدن ردای ارغوانی رنگ و همراه با دسته‌های نوازندگان و خنیاگران به رقص‌های دسته‌جمعی و پایکوبی و نوشیدن می‌پرداخته‌اند.

به گمان نگارنده نقش گل‌های دایره‌ای شکل با دوازده و هشت گلبرگ در تخت‌جمشید، می‌تواند نشانه‌ای از مهر باشد. چرا که در پیرامون ستاره قطبی (چه ستاره قطبی امروزی و چه باستانی) دوازده صورت فلکیِ تشکیل دهنده برج‌های دوازده‌گانه، و نیز هشت صورت فلکیِ پیرا قطبی، در گردشی همیشگی‌اند.

فیثاغورث در سفرنامه منسوب به او، شرح می‌دهد که پرستندگانِ ستاره‌ای درخشان که آنرا میترا می‌نامیدند، در غاری تاریک که چشمه آبی در آنجا جریان داشت و نقش صورت‌های فلکی بر آنجا نصب شده بود، حاضر می‌شدند و پس از انجام مراسم گوناگون (که نقل نکرده)، نانی می‌خوردند و جامی می‌آشامیدند.

آنگونه که از گفتار ثعالبی در «غُرَر اخبار ملوک فُرس و سیرِهم» دریافته می‌شود، گمان می‌رود که در زمان اشکانیان نیز جشن مهرگان با ویژگی‌های عصر هخامنشی برگزار می‌شده است.

زمان جشن مهرگان

همانگونه که گفته شد، زمان برگزاری جشن مهرگان در دوره هخامنشی و به احتمالی قدیم‌تر از آن، در نخستین روز ماه مهر بوده و اکنون حدود دو هزار سال است که این جشن به شانزدهمین روز این ماه یا مهرروز از مهرماه در گاهشماری ایرانی منسوب است. اما این زمان در میان اقوام گوناگونی که از تقویم‌های محلی نیز بهره می‌برند، متفاوت است. برای نمونه زمان این جشن در گاهشماری طبری/ تبری و نیز در گاهشماری سنتی یزدگردی زرتشتیان، فعلاً برابر با حدود نیمه بهمن‌ماه، و در گاهشماری دیلمی برابر با سی‌ام بهمن‌ماه است. همه این شیوه‌ها برگرفته از گاهشماری‌های کهن و گوناگون ایرانی است که پاسداشت آنها در کنار گاهشماری ملی ایرانی، لازم و شایسته است.

اما برخی دیگر از زرتشتیان، با شیوه‌ای نوساخته به نام «سالنمای دینی زرتشتیان» که در سالیان اخیر و با تغییراتی در گاهشماری ایرانی ساخته شده، این هنگام را معین می‌کنند که مصادف با دهم مهرماه (آبان روز) از گاهشماری ایرانی می‌شود. چنین شیوه‌هایی که امروزه رایج شده و بعضی کسان به میل شخصی، یک تقویم یا مبدأ سالشماری می‌سازند و نام‌های میهنی بر آن می‌گذارند، دستکاری آشکاری در نظام دقیق و قاعده‌مند گاهشماری ایرانی و تاریخ و فرهنگ ملی دانسته می‌شود. (در این زمینه بنگرید به: پاسداشت گاهشماری ایرانی).

در متون ایرانی از مهرگان دیگری به نام مهرگان بزرگ در بیست و یکمین روز مهرماه نام برده شده است که احتمالاً تاثیر تقویم خوارزمی باستان بوده است. از آنجا که در تقویم خوارزمی، آغاز سال نو از ششم فروردین‌ماه محاسبه می‌شده است؛ زمان برگزاری همه مراسم سال، پنج روز دیرتر بوده و در نتیجه جشن مهرگان بجای شانزدهم مهر در بیست و یکم مهر (رام روز) برگزار می‌شده است.


پی‌نوشت: اين نوشته را يه‌طور كامل در سايت پژوهش‌های ايرانی می‌توانيد بخوانيد 

http://ghiasabadi.com/mehregan.html

گرگِ درون ( فريدن مشيری )

گفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان می نمایند، گرگ هست!
و آن که با گرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گرگ پیدا می کند.
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟

 

ايمان بياوريم به آغازِ فصلِ سرد(فروغ فرخزاد)

 

...

خطوط را رها خواهم كرد

و هم‌چنين شمارشِ اعداد را رها خواهم كرد

و از ميانِ شكل‌های هندسیِ محدود

به پهنه‌های حسیِ وسعت پناه خواهم برد

من عريانم

عريانم... عريانم... عريانم

مثلِ سكوت‌های ميانِ كلام‌های محبت عريانم

و زخم‌های من

همه از عشق است

از عشق

        عشق

             عشق

من اين جزيره‌ی سرگردان را

از انقلابِ اقيانوس و انفجارِ كوه گذر داده‌ام

و تكه تكه شدن

رازِ آن وجودِ متحدی بود

كه از حقيرترين ذره‌هايش

آفتاب به‌دنيا آمد

...

 

امروز روزِ اولِ دی‌ماه است

 

يازده سالم بود كه با فروغ آشنا شدم و شعرهاش دلم را تسخير كردند، هر چی سنم بيشتر می‌شد، برايم ملموس‌تر و پر معناتر می‌شد. در همه‌ی سنينِ زندگی‌ام تا كنون با من بوده و فكر می‌كنم در شكل‌گيریِ‌ شخصيتم ناخودآگاه تأثيرِ عميقی در من داشته. چند روزِ ديگر15 دی‌ ماه ، سال‌روزِ مرگِ فروغ است ولی من باور به مرگِ او ندارم چرا كه مرگِ واقعی زمانی اتفاق می‌افتد كه آدمی در دل‌های ديگران بميرد و يادی از او باقی نماند. فروغ با زندگی و شعرها و آثارش هميشه زنده است و من به اين باور دارم.

و اين منم

زنی تنها

در آستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای دركِ هستیِ آلوده‌ی زمين

و يأسِ ساده و غم‌ناكِ آسمان

و ناتوانیِ اين دست‌های سيمانی

زمان گذشت

زمان گذشت

و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روزِ اولِ دی‌ماه است

من رازِ فصل‌ها را می‌دانم

و حرفِ لحظه‌ها را می‌فهمم

نجات‌دهنده در گور خفته است

و خاك خاكِ پذيرنده

اشارتی است به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

...

(قسمتی از شعرِ ايمان بياوريم به آغازِ فصلِ سرد- فروغ فرخزاد)

 

دل‌سرد (سهراب سپهری)

برای فرانك و ديگر دوستانِ عزيزم در اين‌جا شعرِ دل‌سردِ سهراب سپهری را به‌طور كامل نوشتم.

 قصه‌ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس‌های شبم پيوندی است.

پرتوی لغزد اگر بر لبِ او،

گويدم دل: هوسِ لبخندی است.

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغی كه فروزد دلِ ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشی كو كه بسوزد دلِ ما؟

 خشت می‌افتد از اين ديوار،

رنجِ بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوی كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

 باد نمناكِ زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ريزد از پيكرِ ما.

خانه را نقشِ فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.

 گاه می‌لرزد باروی سكوت:

غول‌ها سر به زمين می‌سايند.

پای در پيش مبادا بنهيد،

چشم‌ها در رهِ شب می‌پايند!

دره‌ی خاموش

سكوت، بند گسسته است.

كنارِ دره، درختِ شكوه‌پيكرِ بيدی.

در آسمانِ شفق رنگ

عبورِ ابر سپيدی.

 نسيم در رگِ هر برگ می‌دود خاموش.

نشسته در پسِ هر صخره وحشتی به كمين.

كشيده از پسِ يك سنگ سوسماری سر.

ز خوف ِ دره‌ی خاموش

نهفته جنبش پيكر.

به راه می‌نگرد سرد، خشك، تلخ، غمين.

چو مار رویِ تنِ كوه می‌خزد راهی،

به راه، رهگذری.

خيالِ دره و تنهايی

دواند در رگِ او ترس.

كشيده‌ام  چشم به هر گوشه نقشِ چشمه‌ی وهم:

ز هر شكافِ تنِ كوه

خزيده بيرون ماری.

به خشم از پسِ هر سنگ

كشيده خنجر خاری.

 غروب پر زده از كوه.

به چشم گم‌شده تصويرِ راه و راهگذر.

غمی بزرگ، پر از وهم

به صخره‌سار نشسته است.

درونِ دره‌ی تاريك

سكوت بند گسسته است.

دل‌سرد (سهراب سپهری)


... 

باد نمناكِ زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ريزد از پيكرِ ما.

خانه را نقشِ فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.

 

شاهنامه‌ی فردوسی (پادشاهی نوذز)

 

 اگر با تو گردون نشيند براز    نيابی همی از گردشِ او جواز

هم او تاج و تخت و بلندی دهد     هم او تيرگی و نژندی دهد

بدشمن همی ماند و هم بدوست    گهی مغز يابی از او گاه پوست

سرت گر بسايد بَر ابرِ سياه     سرانجام خاكست از او جايگاه

نگر تا نه‌بندی دل اندر جهان     نباشی بدوی ايمن اندر نهان

كه گيتی يكی نغزْ بازيگر است     كه هر دم وِرا بازیِ ديگر است

 يكی را ز ماهی بماه آورد      يكی را ز‌ِ مَه زير‌ِ چاه آورد

...

 قسمتی از شعرِ پادشاهی نوذر


عاشقانه (احمد شاملو)


آن‌كه می‌گويد دوست‌ات می‌دارم
خنياگرِ غم‌گينی است
كه آوازش را از دست داده است.

ای‌كاش عشق را
زبانِ سخن بود

هزار كاكلی‌یِ شاد
در چشمانِ توست
هزار قناری‌یِ خاموش
در گلویِ من.

عشق را
ای‌كاش زبانِ سخن بود

آن‌كه می‌گويد دوست‌ات می‌دارم
دل‌ِ اندُه‌گينِ شبی است
كه مَه‌تاب‌اش را می‌جويد.

ای‌كاش عشق را

زبانِ سخن بود

هزار آفتابِ خندان در خرام‌ِ توست
هزار ستاره‌یِ گريان
در تمنایِ من.

عشق را

ای‌كاش زبانِ سخن بود.



( عاشقانه ـ ترانه‌هایِ كوچكِ غُربت ـ احمد شاملو)


هملت (ويليام شكسپير)

 

...آن‌جا كه شادی سخت در نشاط بود، اندوه سخت به زاری می‌افتد. خوشی به كم‌ترين حادثه‌ای افسرده می‌شود و سوگ سرود می‌خواند. اين جهان پايدار نيست، در اين صورت چه جای شگفتی است كه حتی عشقِ ما با پست و بلندِ احوالِ ما دگرگون شود؟ زيرا اين كه آيا عشق سرنوشت را به‌دنبال می‌كشد يا سرنوشت عشق را، پرسشی است كه همواره در برابرِ ما مطرح است. هر گاه بزرگی از پای در‌افتد، می‌بيند كه دست‌پروردگانش از او می‌گريزند، اما گدا اگر به جايی برسد، دشمنانش به دوستی باز پيشِ او می‌آيند. پس عشق همانا خدمتگزار و پرستارِ سرنوشت است؛ زيرا مردِ بی‌نياز هرگز از داشتنِ دوستان محروم نمی‌ماند. اما مردِ نيازمند اگر دوستی دروغين را به آزمايش بگيرد، بی چون و چند او را به دشمنی خود وامی‌دارد. ولی، به آن‌چه در نخست می‌گفتم برگرديم؛ خواست‌ها و سرنوشتِ ما چنان در جهتِ خلافِ يكديگر سير می‌كنند كه همواره تدبيرهای ما واژگون می‌گردد؛ انديشه‌هامان از آنِ ماست، اما نه سرانجامِ كارشان...

(هملت ــ ويليام شكسپيرــ ترجمه: م.ا.به‌آذين)

كاش مينا ساكت بود (پروانه.ر)

كاش مينا ساكت بود،
و پنجره، پر از شعر
من و سطح و رنگ
من و صدا و سنگ
با هم هم‌آواز.

كاش مينا ساكت بود،
مثل صدای رعد
مثل بالِ جيرجيرك
مثلِ خاطراتِ قرمزِ خيالِ من.

كاش مينا ساكت بود،
با من به اوج می‌نشست
بر بوم و رنگ،
كاش مينا ساكت بود...


اين شعر را دوستِ بسيار عزيزم پروانه برای من سروده، از پروانه‌ی عزيزم به خاطر احساساتِ لطيف و صميمی‌اش بسيار سپاسگزارم.




عاشقت هستم وقتی‌كه عاشقت نيستم (پابلو نرودا)

تو را دوست نمی دارم و دارم
تو را دوست می دارم و ندارم
چندان كه هر باشنده ای
آميزه ای است از هر دو سو .

تا آرامش را حتی
نيمه سردی است
و هر واژه را سكوتی .

تو را دوست می دارم
چرا كه اين آغاز عشق توست
آغازی به بی نهايتی كه پايانش نيست
و دوستت نمی دارم
زان رو كه جاودانه ای .

عشق من دو گونه زيست می كند :
عاشقت هستم وقتی كه عاشقت نيستم
و تو را دوست می دارم وقتی كه دوستت نمی دارم.

(صد شعر عاشقانه ــ پابلو نرودا ــ ترجمه: شاهكار بينش‌پژوه)


هايكو (ايزومی شی‌كی‌بو)

پای بيرون می‌نهم از تاريكی                                  
به جاده‌ی تاريك
كه روشن است تنها
با ماهِ دور‌دست
بر كناره‌ی كوه.

(هايكو ــ ايزومی شی‌كی‌بو ــ ژاپن)

برای ديدنِ نقاشی‌های ژاپنی به اين آدرس برويد:

http://www.sarugallery.com/default.php?L=5


بدون رنگ (عباس معروفی)

خيال خوابيدن در آغوشت
يا حتا صدات
آقای من!
در آغوش صدات هم
می‌توانم بخوابم
و همه‌ی دنيا را
مال خودم بدانم.
حالا پرواز کرده‌ای
بر بال فرشتگان نشسته‌

پيله‌بسته
پروانه‌ای؟
نه
عقاب من!
آره
تک‌سوار بی نقاب من!
اين منم
که گمشده‌ام
يا تويی
که پيدا نمی‌شوی؟
بدون رنگ
با نوک انگشت‌هات
مرا بر تنم نقاشی کن
فقط
چشم‌هام را باز بکش.

پاسخ (شفيعی كدكنی)

هيچ می‌دانی چرا، چون موج،
در گريز از خويشتن، پيوسته می‌كاهم؟
ــ زانكه بر اين پرده‌ی تاريك،
اين خاموشیِ نزديك،
آنچه می‌خواهم نمی‌بينم،
و آنچه می‌بينم نمی‌خواهم.

(شفيعی كدكنی ــ در كوچه باغ‌های نيشابور)

راه  (عباس معروفی)

غربت من
شده نبودن تو.

همه چيز را مثل موهات
به باد بسپار
دلت را به من.
يادت نرود مال منی!
اين رنگ‌های نو به نو
اين جنگ‌های ويرانگر
اين سنگ‌های مرگ و زندگی
همه
حواس آدم را پرت می‌کنند
از اسب.
می‌ترسم
نگاهت
حواس مرا پرت کند
می‌ترسم
يادم برود مال منی
در آغوشت بگويم
کی می‌آيی؟
بپرسی
کجا؟
و من بگويم
با اسب.

(با سپاس از آقای معروفی بسيار عزيز كه اجازه دادند شعرهای زيبای‌شان را در وبلاگم بگذارم.)

چهارده هزار كامنت


نوشته‌ی آقای عباس معروفی و لطف ايشان برای درج كامنت ِمن.

با احترام و سپاس ِ من به ايشان.

http://maroufi.malakut.org/archives/2008/12/post_358.shtml


قسمتی ديگر از سنگ آفتاب

...

بيدارم كن، من تازه متولد شده‌ام:

زندگی و مرگ
در تو آشتی می‌كنند، بانوی شب،
برج زلالی، ملكه‌ی بامداد،
دوشيزه‌ی ماه، مادر مادر آب‌ها،
جسم جهان، خانه‌ی مرگ،
من از هنگام تولدم تا‌ كنون سقوطی بی‌پايان كرده‌ام،
من به درون خويشتن سقوط می‌كنم بی‌آنكه به ته برسم،
مرا درچشمانت فراهم‌آر، خاك برباد رفته‌ام را بياور،
و خاكستر مرا جفت كن،
استخوان دو نيمه شده‌ام را بند بزن،
بر هستی‌ام بدَم، مرا در خاكت مدفون كن،
بگذار خاموشی‌ات انديشه‌ای را كه با خويش عناد می‌ورزد،
آرامش بخشد:
دستت را بگشای
ای بانويی كه بذر روزها را می‌افشانی،
روز ناميراست، طلوع می‌كند، بزرگ می‌شود
زاييده شده است و هيچگاه از زاييده شدن خسته نمی‌شود،
هر روز تولدی است، هر طلوع تولدی است
و من طلوع می‌كنم،
ما همه طلوع می‌كنيم، خورشيد با چهره‌ی خورشيد طلوع می‌كند،
...

(سنگ آفتاب ـ اوكتاويوپازـ ترجمه احمد ميرعلائی)



مصاحبه

دلم می‌خواد دوستانی كه لطف كرده و به اينجا سر می‌زنند مصاحبه‌ی آقای عباس معروفی خالق اثر بی‌همتای «سمفونی مردگان» را بخوانند .

http://maroufi.malakut.org/archives/2008/12/post_356.shtml




سنگ آفتاب

...
دوست داشتن جنگ است، اگر دو تن يكديگر را در آغوش كشند
جهان دگرگون می‌شود، هوس‌ها گوشت می‌گيرند،
انديشه‌ها گوشت می‌گيرند، بر شانه‌های اسيران
بال‌ها جوانه می‌زنند، جهان، واقعی و محسوس می‌شود،
شراب باز شراب می‌شود،
نان بويش را باز می‌يابد، آب آب است،
دوست داشتن جنگ است، همه‌ی درها را می‌گشايد،
تو ديگر سايه‌ای شماره‌دار نيستی
كه اربابی بی‌چهره به زنجيرهای جاويدان
محكومت كند،
جهان دگرگون می‌شود
اگر دو انسان با شناسايی يكديگر را بنگرند،
دوست‌داشتن عريان كردن فرد است از تمام ِ اسم‌ها...


(اوكتاويوپاز ـ سنگ آفتاب ـ ترجمه احمدميرعلائی)


نقب  

با رنج بسيار، با يك بند انگشت پيشرفت در سال،
در دل صخره نقبی می‌زنم ، هزاران هزار سال
دندان‌هايم را فرسوده‌ام و ناخن‌هايم را شكسته‌ام
تا به سوی ديگر رسم، به نور، به هوای آزاد و آزادی.
و اكنون كه دست‌هايم خونريز است و دندان‌هايم
در لثه‌هايم می‌لرزند، در گودالی، چاك‌چاك از تشنگی و غبار،
از كار دست می‌كشم و در كار خويش می‌نگرم:
من نيمه‌ی دوم زندگی‌ام را
در شكستن سنگ‌ها، نفوذ در ديوارها، فرو‌‌شكستن درها
و كنار زدن موانعی گذرانده‌ام كه در نيمه‌ی اول زندگی
به دست خود ميان خويش و نور نهاده‌ام.

(اوكتاويو پاز ـ سنگ آفتاب ـ ترجمه احمد ميرعلايی)

بازگشت

... در ميانه ی راه ايستادم
به زمان پشت كردم
و به جای ادامه ی آينده
ــ كه كسی در آن چشم به راهم نبود ــ
برگشتم و بر جاده ی هموار گذشته گام زدم

آن راه باريك را ترك كردم كه همه
از آغاز ِ آغاز انتظار ِ نشانه ای ،
كليدی يا فتوايی از آن دارند ،
و در اين ميانه اميد ، نوميدانه اميدوارست
تا دروازه ی قرون باز شود
و كسی بگويد: اكنون نه دروازه ای، نه قرنی ... ...
(قسمتی از شعر ، بازگشت از اوكتاويوپاز ــ سنگ آفتاب ــ ترجمه احمد ميرعلائی )

اوكتاويو پاز

در دنيای ما عشق تجربه ای تقريبآ دست نيافتنی است .همه چيز عليه عشق است: اخلاقيات، طبقات، قوانين ، نژادهاو حتی خود ِ عشاق . زن برای مرد هميشه آن « ديگری » بوده است ، ضد و مكمل او . اگر جزئی از وجود ما در عطش وصل اوست ، جزء ديگر ــ كه به همان اندازه آمر است ــ او را دفع می كند. زن شیء است ، گاه گرانبها ، گاه زيانبار ، اما هميشه متفاوت . مرد با تبديل كردن زن به شیء و يا دگرگون كردن او به نحوی كه منافع ، خودخواهی ، عذاب و حتی عشقش انشا می كند ، زن را به يك آلت ، به وسيله ای برای كسب تفاهم و لذت ، راهی برای رسيدن به بقا دگرگون می كند . چنان كه سيمون دوبووار گفته است ، زن بت است ، الهه است ، مادر است ، جادوگر است ، پری است اما هرگز خودش نيست . بنابراين روابط عشقی ما از همان آغاز تباه شده است ، از ريشه مسموم است . شبحی بين ما حايل می شود و اين شبح تصوير اوست ، تصويری كه ما از او پرداخته ايم و او خود را بدان آراسته است . وقتی كه دست می بريم تا لمسش كنيم، حتی نمی توانيم تن و جسم بی تفكرش را لمس كنيم ،چون اين توهم ِ جسم ِ تسليم ِ رام ِ مطيع هميشه حايل می شود . و برای زن هم همين اتفاق می افتد :او فقط خود را به شكل شیء می بيند ، به شكل چيزی « ديگر » . او هرگز بانوی خويش نيست . وجود او بين آنچه واقعآ هست و آنچه تصور می كند هست تقسيم شده است ، و اين تصوير تصوری چيزی است كه خانواده اش، طبقه اش ، مدرسه اش ، دوستانش، مذهبش و عاشقش به او تحميل كرده اند .او هرگز زنانگی اش را بروز نمی دهد چون اين زنانگی خود را هميشه به شكلی نشان می دهدكه مردان برای او ساخته اند. عشق امری «طبيعی» نيست . عشق امری بشری است . بشری‌ترين رگه در شخصيت انسان .
چيزی است كه ما از خود ساخته ايم و در طبيعت وجود ندارد . چيزی كه ما هر روز خلق می كنيم و منهدم .
(ديالكتيك تنهايی ــ اوكتاويوپاز ــ ترجمه خشايار ديهيمی )

سنگ آفتاب

...
چون انديشه ی من عريان می روی ،
من از ميان چشمانت می گذرم بدانسان كه از ميان آب ،
چشمانی كه ببرها برای نوشيدن رؤيا به كنارش می آيند ،
...
(اكتاويو پاز ، سنگ آفتاب ، ترجمه احمد ميرعلايی )

نيچه

"عشق به يك تن بيرحمی است ، زيرا به زيان ديگران تمام می شود ..." ( فريدريش نيچه - فراسوی نيك و بد )

به اين جمله ی نيچه خيلی فكر كرده ام ، وقتی عاشق ِ كسی باشی ديگران از عشق ِ تو محروم خواهند ماند.
شايد كه عاشق شدن خودخواهانه ترين خصلت ِ انسان ها باشد .