قامتِ پر تنشِ عشق
...
چشمانِ من در تاريكی خواب میبينند،
شيفتگی و شيدايیِ عشق
سویِ ديگرش مرگ است.
چشم به مرگ دوختهام
به مرگِ خويش كه چه كُند،
از ميانِ رگهای عشق میگذرد.
سكوتِ قلبِ آرزومندم
هياهو و ولولهای است
در قامتِ پر تنشِ عشق.
27/5/84
...
چشمانِ من در تاريكی خواب میبينند،
شيفتگی و شيدايیِ عشق
سویِ ديگرش مرگ است.
چشم به مرگ دوختهام
به مرگِ خويش كه چه كُند،
از ميانِ رگهای عشق میگذرد.
سكوتِ قلبِ آرزومندم
هياهو و ولولهای است
در قامتِ پر تنشِ عشق.
27/5/84
وقتی شعر نمیياد چیكار میتونم بكنم! گاهی عكسهام درونم را بيان میكنند.
اين روزها گيج و سنگينم و افكارم مثلِ خودم آوارهاند.
ديشب گُم شده بودم!
شش هفت ساعت سرگردان و ناباورانه بهدنبالِ
مكانی آشنا، نگاهی آشنا_ و دستی كه دستم را بگيرد وبه من بگويد كه از كدام طرف
بايد بروم _ بودم.
آره ديشب گم شده بودم! گاهی ميانِ ساختمانهای خرابه و حلبیآبادها
و زبالهها گير میكردم و گاهی ميانِ آدمهای سايهواری كه از كنارم میگذشتند،
گيج و سرگردان به دنبالِ راه بودم!
از كنارِ ببری گذشتم كه نگاهِ ملتمساش نشان
میداد كه او نيز گم شده است!
گاهی پاهای لخت و بدونِ كفشم در گِل و لای و لجن
فرو میرفتند و من نمیفهميدم كه چرا من كفشی بهپا ندارم!؟ چرا من پولی بههمراه
ندارم! چرا از كسی نمیتوانستم چيزی بپرسم!؟
چرا اين آدمهای شبحوار، اين حجمهای
واقعی اما شبحوار چيزی نمیگفتند!
چرا هر چه بيشتر میگردم، بيشتر گُم میشوم!
پینوشت: دوستِ عزيز آقای م.ف.زارع محبت كردهاند و در وبلاگشون احساسِ خود را در مورد اين عكس بيان كردند. با سپاس از آنيما و من
http://animavaman.blogspot.com/2010/01/4.html
...
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارشِ اعداد را رها خواهم كرد
و از ميانِ شكلهای هندسیِ محدود
به پهنههای حسیِ وسعت پناه خواهم برد
من عريانم
عريانم... عريانم... عريانم
مثلِ سكوتهای ميانِ كلامهای محبت عريانم
و زخمهای من
همه از عشق است
از عشق
عشق
عشق
من اين جزيرهی سرگردان را
از انقلابِ اقيانوس و انفجارِ كوه گذر دادهام
و تكه تكه شدن
رازِ آن وجودِ متحدی بود
كه از حقيرترين ذرههايش
آفتاب بهدنيا آمد
...
يازده سالم بود كه با فروغ آشنا شدم و شعرهاش دلم را تسخير كردند، هر چی سنم بيشتر میشد، برايم ملموستر و پر معناتر میشد. در همهی سنينِ زندگیام تا كنون با من بوده و فكر میكنم در شكلگيریِ شخصيتم ناخودآگاه تأثيرِ عميقی در من داشته. چند روزِ ديگر15 دی ماه ، سالروزِ مرگِ فروغ است ولی من باور به مرگِ او ندارم چرا كه مرگِ واقعی زمانی اتفاق میافتد كه آدمی در دلهای ديگران بميرد و يادی از او باقی نماند. فروغ با زندگی و شعرها و آثارش هميشه زنده است و من به اين باور دارم.
و اين منم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد
در ابتدای دركِ هستیِ آلودهی زمين
و يأسِ ساده و غمناكِ آسمان
و ناتوانیِ اين دستهای سيمانی
زمان گذشت
زمان گذشت
و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روزِ اولِ دیماه است
من رازِ فصلها را میدانم
و حرفِ لحظهها را میفهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاك خاكِ پذيرنده
اشارتی است به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
...
(قسمتی از شعرِ ايمان بياوريم به آغازِ فصلِ سرد- فروغ فرخزاد)