پيرمرد و مرگ

پيرمردی توده‌ای از هيزم را كه خرد كرده بود، به طرفِ خانه حمل می‌كرد. راه دراز و طولانی بود.پيرمرد كه خسته شده بود، بارش را بر زمين گذاشت و گفت: " آه، ای‌كاش فقط مرگ به سراغم می‌آمد!"
مرگ بيدرنگ آمد و به او گفت: "من اينجا هستم، بگو چه می‌خواهی؟"
پيرمرد كه ترسيده بود به ناگاه گفت: "من می‌خواهم كه تو بارم را برايم به خانه بياوری!"

(نويسنده: لئو تولستوی ـ ترجمه: پرستو)

من می‌خواهم حرفِ خودم را بگويم

خانم معلم كاترينا، شاگردانِ جوانش را به مزرعه آورده بود. آن روز، بامدادی ساكت و آرام بود.
در آن دور دورها دسته‌ای از پرنده‌های مهاجر در حالِ پرواز بودند. آن‌ها به نرمی در آسمان می‌چرخيدند و سايه‌ای از تيرگی بر دشت‌ها می‌انداختند.
كاترينا به بچه‌ها گفت: امروز ما به مزرعه آمده‌ايم تا شعری درباره‌ی آسمانِ پاييزی و پرندگان مهاجر
بسرائيم. هر كدام از شما خواهد گفت كه آسمان را چگونه می‌بيند. حالا بچه‌ها به دقت نگاه كنيد
و برداشتِ خودتان را عينآ به زيبايی در كلمات‌تان بيان كنيد.
بچه‌ها آرام و بی‌صدا ايستادند و با نگاهی ژرف به آسمان چشم دوختند. لحظه‌ای بعد، اولين شعرِ كوچك سكوت را شكست؛
"آسمان بسيار آبی است...
آسمان آبیِ روشن است...
آسمان شفاف است...
آسمان بنفشِ كم‌رنگ است..."
اين بود آن شعر. بيشترِ بچه‌ها همان كلمات را يافته بودند: بسيار آبی، آبی روشن، بنفشِ كم‌رنگ و شفاف...
واليا، دختری كه چشم‌های آبی داشت به آرامی در كناری ايستاده بود.
معلم گفت: "تو خيلی ساكتی واليا."
واليا به آهستگی و با لبخندی محزون گفت: "آسمان لطيف است."
بچه‌ها ساكت بودند و پس از آن، آن‌ها چيزی را ديدند كه قبلآ نديده بودند.
" آسمان غمگين است...
آسمان آشفته است...
آسمان آرزومند است...
آسمان بسيار سرد است..."
آسمان بازی‌ها كرد، روشن و خاموش شد و هم‌چون يك موجودِ زنده نفس كشيد و بچه‌ها به آن
چشم‌های آبیِ آرزومند و شفافِ پاييزی خيره شده بودند.

(نويسنده: واسيلی ساخوملينسكی ـ ترجمه: پرستو)

كدام‌يك بهترين است؟


روزی روزگاری، يك دختر كوچولو بود كه سؤال كردن را خيلی دوست داشت.

مثلآ او از مادرش می‌پرسيد: « مامان بگو كدام بهترين است؟ سيب يا گلابی؟ گل رز يا زنبق؟ آب يا ليموناد؟ توپ يا عروسك؟»
مادر با اينكه سرش شلوغ بود و كار داشت با شكيبايی جواب داد: «تو چطور می‌توانی بگويی، كه كدام‌يك از ميان اين‌ها بهترين است، توپ و عروسك يا رز و زنبق؟!»
يك روز ديگر دختر كوچولو از مادرش پرسيد: «مامان، كدام بهترين است: افسانه‌های پريان يا ترانه‌ها؟»
مادر گفت: «حالا تو به من بگو كدام بهترين است، خورشيد يا آسمان؟ و اگر تو بتوانی به آن جواب بدهی،من به تو خواهم گفت كه كدام‌يك بهترين است، افسانه‌های پريان يا ترانه‌ها.»
دختر كوچولو مدت زيادی عميقآ به فكر فرو رفت، اما جواب مناسبی پيدا نكرد. او به آسمان و به خورشيدِ درخشان خيره شد، آن‌ها بسيار زيبا بودند و كاملآ جدا نشدنی بعد از آن دختر كوچولو ديگر نپرسيد كدام‌يك بهترين است؟

او سؤالی ديگر داشت: « چه چيزی در افسانه‌های پريان بهترين است؟ چه چيزی در ترانه‌ها بهترين است؟»

(نويسنده: واسيلی ساخوملينسكی‌ـ ترجمه پرستو)