حرفایی از قعر چاه

یه روزی اینجا برای خودش وبلاگی بود که صاحبش گاهی حرفشو اینجا می‌گفت. مرگ تدریجی را تجربه کرد اینجا، همونطور که من تجربه کردم ، اما من هنوز زنده‌ام و هنوز خلاف جریان آب دارم شنا میکنم و می‌دونم دیگرانی هستند که چنینند. تجربه‌ها گاهی پشت آدمو خم میکنند اما من باز هم پشتم را صاف میکنم و با وجود درد راه میرم.

اونایی که مردگی رو تبلیغ میکنند و ذهن روانی و مریضشون دنبال مردن و کشتن و عزا و ریاضت و ... هست بدانند که من و شبیه به من زیاد هستند و انسان به امید و آینده زنده است ، بدانند که پلیدی و کردار زشت ممکنه اول قربانی مورد هجوم را بکشه اما در نهایت خودشو نابود میکنه ، آخ که چه دل پری دارم من !...

من هم باور نمی‌کنم


  بعد از مدتها نوشته گذاشتید وقتی بازش کردم با سیل وحشتناکی از باور نمیکنم مواجه شدم، باور نکردم که این باور نمیکنم ها مال شما باشد ، یعنی نمیخواستم باور کنم. هراسی در این چند روز در دلم افتاده که چی شده و چرا شما اینجور نوشتید !!! انگار به سر حد جنون رسیده باشی و  تحمل و صبرت به پایان رسیده باشه. دلم گرفت بیشتر از همیشه و ترس در دلم بیشتر شد.

من هم هر چه بیشتر دیدم ، بیشتر باور نکردم ، اما واقعیت می‌گفت چه من باور کنم چه نه ، وجود دارد و من باز بیشتر در خودم فرو رفتم.

پی نوشت : این نوشته نظر من در مورد نوشته‌ی عباس معروفی به نام "باور نمی‌کنم" است.

تماشاخانه سنگلج - جدید آنلاین


محمدامین خرمی

قدمت محلۀ سنگلج به دورۀ قاجاریه بازمی‌گردد. این محله در شمال غرب و غرب تهران قدیم قرار می‌گرفت. در تهران امروز، سنگلج به حد فاصل پارک شهر، خیابان‌های خیام، مولوی و وحدت اسلامی اطلاق می‌شود. تماشاخانۀ سنگلج در همین محله واقع است و قدیمی‌ترین تماشاخانۀ فعال تهران است. این تئاتر در سال ۱۳۴۴ خورشیدی و به منظور اجرای نمایش‌های ایرانی تأسیس شد.

کار ساخت تماشاخانۀ سنگلج اوایل دهۀ ۱۳۴۰ در کنار باغ قدیمی ‌سنگلج که امروز آن را با نام پارک ‌شهر می‌شناسیم، آغاز شد. زمین این مجموعه به مساحت ۱۰۳۴ متر مربع، توسط یک بانوی نیک‌خواه و به منظور ساخت تئاتر به شهرداری تهران اهدا شده بود. ساخت بنا توسط آرشاویر بابائیان انجام گرفت و پس از تکمیل به وزارت فرهنگ و هنر واگذار شد. این مجموعه با نام "تالار ۲۵ شهریور" از ۱۸ مهرماه ۱۳۴۴ همزمان با آغاز نخستین جشنوارۀ نمایش‌های ایرانی افتتاح شد و کار خود را رسماً آغاز کرد.

... دنباله‌ی متن  در این لینک :

http://www.jadidonline.com/story/07072011/frnk/sangelaj_theatre



بی حسی مزمن

 قصدم ناامید کردن شما نیست، قرار بود اینجا مثل دفتر خاطرات برای من باشد و هر آن چه که می‌خواهم و به فکرم می‌رسد در آن بنویسم. اما هر وقت قصد نوشتنِ درونم را داشتم وجودِ شما مانع شد و این یعنی سانسور درون. حالا می‌خواهم کمی راحت‌تر بنویسم.
انگار وجود ندارم، از بس که ضربه‌های پیاپی از همه طرف بر من وارد می‌شود (هم چنین به شما) به یک نوع بی‌ حسی مزمن دچار شده‌ام. آن قدر خبرهای بد زیاد شده که فکر می‌کنم ما ملتی هستیم که دچار نفرین ابدی شده‌است. نفرین از درون خودمان آغاز شد و هی ادامه یافت و ادامه یافت تا عمیق‌ترین ریشه‌های ما را در بر گرفت. یک آدم که می‌فهمد در فضایی پر از حماقت چه می‌تواند بکند؟ هیچ ! به جز آن که در اثر اصرار به آن چه می‌داند، جان را از دست خواهد داد و برای ابد دنیایی از نبودش ککش هم نخواهد گزید.

یأس در سرزمینِ تاریکی‌ها که از درون انسان‌هایش همه مرده‌اند، چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد و احمقانه است که به افتخارات گذشته دل خوش کنیم. چیزی که وجود دارد اکنونِ ماست، آن چه که الان هستیم. من فکر می‌کنم که ما از مردم ژاپن فلاکت زده‌تر و بیچاره‌تریم، برای آنها همیشه راه چاره‌ای هست برای آن که در درون‌شان چیزی هست که در ما نیست. ما می‌دریم همدیگر را و آنها دل‌هایشان برای هم است.

من هیچ حیوانی را نمی‌توانم با انسان مقایسه کنم و به هیچ انسانی نمی‌توانم صفت حیوانیت بدهم می‌دانید چرا؟ چون انسان را پست‌تر از هر حیوانی می‌دانم.


پ.ن : منظورم از پستی انسان همه‌ی انسان‌ها نیستند چرا که مردم ژاپن باعث شدند که دلم به دنیایی بهتر امیدوار شود هر چند که آن دنیا از آن ما نباشد.



نامرئی


روی خط زمان‬

  ‫گم شده‌ام‬
  ‫وکسی مرا پیدا نمی‌کند‬
  ‫انگار نامرئی شده‌ است همه سلولهای تنم ...

1390

درود بر همگی

چند وقت یه بار سری به اینجا میزنم تا تار عنکبوت روشو نپوشونه،

میدونم دیر شده اما من تازه از خواب بیدار شدم! البته شک دارم که

الان هم بیدارم یا خواب؟ میخواستم بگم نوروزتان خجسته باد و برای همه

آرزوی تندرستی و آزادگی دارم. این روزا خیلی کرخت و خواب آلودم.

انگار خودم نیستم و کسی دیگره که به جای من راه میره و زندگی میکنه،

به شدت تنبل شدم و دلم میخواد بشینم تو خونه و کار نکنم، اما مگه میشه

مجبورم برم بیرون و گاهی هم مهمون های جا مونده از روزهای اول سال نو

را تحمل کنم، اگه تعارف ها نبود و آدم ها اینقدر در بند این نبودند که کسی

غیر از خودشون باشند، مهمونی ها خیلی دلچسب و شیرین میشدند اما

خودتون که میدونید ما ایرانی ها آنچه که خودمون هستیم، نیستیم!

برای همه آرزوی خود بودن در هر حالت را دارم.

شاد باشید


دردِ دل يا دل درد !

درود برهمگی

خب خيلی وقته كه نوشتنم نمياد. شعر و نوشته‌ها ته كشيده و حال و روزم مثل آدمای

در انتظار مرگه. اومدم درودی بگم به دوستانی كه ممكنه گاهی اينجا می‌يان و با همون

نوشته‌های گذشته روبرو می‌شن. نمی‌دونم توی اين لحظه‌های احتضار چی‌ بنويسم كه

فراتر از وقايع الانِ ما باشه، فقط می‌دونم كه اسفندِ عجيب و غريبيه و هيچی سر جای

خودش نيست. همه چی بهم ريخته و نمی‌دونم چه مرگمون بود سی و چند سال پيش؟!

خودمو می‌گم نمی‌خوام به كسی توهين بشه،

گيج و گنگ سوارِ موج احساساتی بودم كه ته‌ش ناشناخته بود و مطمئنم كه خيلی‌های

ديگه هم مثل من بودند. وقتی فيلم‌های اون روزا رو می‌بينم و حال و هواشو به ياد می‌يارم

از خودم بدم مياد می‌دوني چرا؟ چون هنوز نمی‌دونستم كی‌ و چی هستم وتازه می‌خواستم

پا به اجتماع ناشناس دور و برم بگذارم كه يهو يه موجی اومد من هم سوار بر آن !

حالا هم چيزی عوض نخواهد شد اگر ندانسته و نشناخته سوار بر موج بشم، می‌دونم كه الانِ من

با اون روزام خيلی فرق داره،  از اين به بعدش را به خودم وهمه مي‌گم،

تا وقتی خودمونو نشناختيم و تا وقتی تغييرات را از درون خودمون شروع نكرديم،

 هي موج مياد و هی موج سواری می‌كنيم و اين دور هی تكرار می‌شه.

راستش از اين در جا زدن‌ها خسته‌ام.


نازنينم

ديشب بعد از رفتن تو كوچولوی قشنگم، من توی رنگ غوطه‌ور بودم، ديوار، زمين، آسمان و همه جا بنفش و آبی متمايل به بنفش و ارغوانی بود. همه جا سطح بود و رنگ، نمی‌تونم وصفش كنم انگار هيچ جيز نبود جز رنگ، نه شيئی و نه جانداری و نه حجمی تنها حجم موجود همان رنگ ناب بود،

شايد من توی‌ يك تابلوی بزرگ نقاشی بودم، من به انداره‌ی يك مورچه بودم ميان يك تابلوي بزرگ

و همه‌ی اين‌ها اثر روح شيرين و كودكانه‌ی تو بود.

شكاف

الان برای او دلتنگ هستم. همون كه شايد منو فراموش كرده باشه،

همون كه وقتی پيشش بودم احساس غرور و سربلندی ميكردم

همون كه  با همه وجودش بهم احترام می‌ذاشت ولی معمولن منو قبول نداشت‬!

‫همون كه هنرم را  عاشقانه دوست داشت‬... اما خودمو نه‬!
‫احساس ميكنم از اصلِ خودم ريشه كن شده‌ام‬
يهو احساس كردم چقدر ازش دور شده‌ام، فاصله‌ای ژرف و شكافی بزرگ.
‫ به عمد دارم خودم را باطل ميكنم‬
‫و همه‌ی اين‌ها به درك‬!
‫همه‌ی عمرِی كه با او دوست بوده‌ام هم ...

خشكسالی

     چنان شاه، پالوده گشت از بدی                كه تابيد از او فـره ايزدی

و فرِ ايزدی ويژه‌ی پادشاهيست كه با مهربانی و هشياری در انديشه‌ی مردمان باشد،

در زمانِ چنين شاهيست كه ابر ِ آسمان می‌بارد و گل چمن می‌خندد،

سينه‌ی گاوان پر شير است و رودها پر آب.

برعكس در زمان پادشاه ِ بد خشكسالی و دروغ و خرابی بر جهان حكمفرما می‌شود.

بنا به روايات شاهنامه حتی اگر پادشاهی كه دارای فره ايزدی است در انديشه‌ی بد بيفتد،

گاوان كم شير می‌شوند.


(از كتاب زندگی و مهاجرت آريائيان- دكتر فريدون جنيدی-نشر بلخ)