درود برهمگی
خب خيلی وقته كه نوشتنم نمياد. شعر و نوشتهها ته كشيده و حال و روزم مثل آدمای
در انتظار مرگه. اومدم درودی بگم به دوستانی كه ممكنه گاهی اينجا میيان و با همون
نوشتههای گذشته روبرو میشن. نمیدونم توی اين لحظههای احتضار چی بنويسم كه
فراتر از وقايع الانِ ما باشه، فقط میدونم كه اسفندِ عجيب و غريبيه و هيچی سر جای
خودش نيست. همه چی بهم ريخته و نمیدونم چه مرگمون بود سی و چند سال پيش؟!
خودمو میگم نمیخوام به كسی توهين بشه،
گيج و گنگ سوارِ موج احساساتی بودم كه تهش ناشناخته بود و مطمئنم كه خيلیهای
ديگه هم مثل من بودند. وقتی فيلمهای اون روزا رو میبينم و حال و هواشو به ياد میيارم
از خودم بدم مياد میدوني چرا؟ چون هنوز نمیدونستم كی و چی هستم وتازه میخواستم
پا به اجتماع ناشناس دور و برم بگذارم كه يهو يه موجی اومد من هم سوار بر آن !
حالا هم چيزی عوض نخواهد شد اگر ندانسته و نشناخته سوار بر موج بشم، میدونم كه الانِ من
با اون روزام خيلی فرق داره، از اين به بعدش را به خودم وهمه ميگم،
تا وقتی خودمونو نشناختيم و تا وقتی تغييرات را از درون خودمون شروع نكرديم،
هي موج مياد و هی موج سواری میكنيم و اين دور هی تكرار میشه.
راستش از اين در جا زدنها خستهام.