نازنينم

ديشب بعد از رفتن تو كوچولوی قشنگم، من توی رنگ غوطه‌ور بودم، ديوار، زمين، آسمان و همه جا بنفش و آبی متمايل به بنفش و ارغوانی بود. همه جا سطح بود و رنگ، نمی‌تونم وصفش كنم انگار هيچ جيز نبود جز رنگ، نه شيئی و نه جانداری و نه حجمی تنها حجم موجود همان رنگ ناب بود،

شايد من توی‌ يك تابلوی بزرگ نقاشی بودم، من به انداره‌ی يك مورچه بودم ميان يك تابلوي بزرگ

و همه‌ی اين‌ها اثر روح شيرين و كودكانه‌ی تو بود.

شكاف

الان برای او دلتنگ هستم. همون كه شايد منو فراموش كرده باشه،

همون كه وقتی پيشش بودم احساس غرور و سربلندی ميكردم

همون كه  با همه وجودش بهم احترام می‌ذاشت ولی معمولن منو قبول نداشت‬!

‫همون كه هنرم را  عاشقانه دوست داشت‬... اما خودمو نه‬!
‫احساس ميكنم از اصلِ خودم ريشه كن شده‌ام‬
يهو احساس كردم چقدر ازش دور شده‌ام، فاصله‌ای ژرف و شكافی بزرگ.
‫ به عمد دارم خودم را باطل ميكنم‬
‫و همه‌ی اين‌ها به درك‬!
‫همه‌ی عمرِی كه با او دوست بوده‌ام هم ...