يازده سالم بود كه با فروغ آشنا شدم و شعرهاش دلم را تسخير كردند، هر چی سنم بيشتر می‌شد، برايم ملموس‌تر و پر معناتر می‌شد. در همه‌ی سنينِ زندگی‌ام تا كنون با من بوده و فكر می‌كنم در شكل‌گيریِ‌ شخصيتم ناخودآگاه تأثيرِ عميقی در من داشته. چند روزِ ديگر15 دی‌ ماه ، سال‌روزِ مرگِ فروغ است ولی من باور به مرگِ او ندارم چرا كه مرگِ واقعی زمانی اتفاق می‌افتد كه آدمی در دل‌های ديگران بميرد و يادی از او باقی نماند. فروغ با زندگی و شعرها و آثارش هميشه زنده است و من به اين باور دارم.

و اين منم

زنی تنها

در آستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای دركِ هستیِ آلوده‌ی زمين

و يأسِ ساده و غم‌ناكِ آسمان

و ناتوانیِ اين دست‌های سيمانی

زمان گذشت

زمان گذشت

و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روزِ اولِ دی‌ماه است

من رازِ فصل‌ها را می‌دانم

و حرفِ لحظه‌ها را می‌فهمم

نجات‌دهنده در گور خفته است

و خاك خاكِ پذيرنده

اشارتی است به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

...

(قسمتی از شعرِ ايمان بياوريم به آغازِ فصلِ سرد- فروغ فرخزاد)