نامرئی
روی خط زمان
وکسی مرا پیدا نمیکند
انگار نامرئی شده است همه سلولهای تنم ...
روی خط زمان
امشب چه خشمگين باريدی !
اين همه را از كجا آوردهای !
اين بغض را كجا جمع كرده بودی ؟
آيا اينها همه از آن ماست كه تو میباريش ؟
تا حال چنين بغضی در تو نديده بودم !
شعر اصلی را در http://animavaman.blogspot.com/2010/08/blog-post_9902.html میتوانيد بخوانيد.
اگر من يك ميوه بودم، انگورِ طلايی بودم
اگر من يك گل بودم، ياس بودم
اگر من آب و هوا بودم، هوای بارانی بودماگر من كسی بودم، بی تو نبودم!
اگر من خدا بودم، هيچكس بندهام نبود.
كوچولوی من!
سبز شو!
قد بكش
رشد كن!
داره بارون میباره!
شيرهی آب و خاكت را بگير
و درونِ رگهايت بكش.
كوچولوی من!
سبز شو!
قدِ تبر به تو نخواهد رسيد!
شمعدانیهايم گل دادهاند!
گويی كه امسال، زمستان خود را باور ندارد.
شمعدانیهايم گل دادهاند!
با عشق آبياری شده است امسال،
خاكِ من.
شمعدانیهايم گل دادهاند!
گويی ردِ زمستان را گم كرده بود بهار.

...
چشمانِ من در تاريكی خواب میبينند،
شيفتگی و شيدايیِ عشق
سویِ ديگرش مرگ است.
چشم به مرگ دوختهام
به مرگِ خويش كه چه كُند،
از ميانِ رگهای عشق میگذرد.
سكوتِ قلبِ آرزومندم
هياهو و ولولهای است
در قامتِ پر تنشِ عشق.
27/5/84
...
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارشِ اعداد را رها خواهم كرد
و از ميانِ شكلهای هندسیِ محدود
به پهنههای حسیِ وسعت پناه خواهم برد
من عريانم
عريانم... عريانم... عريانم
مثلِ سكوتهای ميانِ كلامهای محبت عريانم
و زخمهای من
همه از عشق است
از عشق
عشق
عشق
من اين جزيرهی سرگردان را
از انقلابِ اقيانوس و انفجارِ كوه گذر دادهام
و تكه تكه شدن
رازِ آن وجودِ متحدی بود
كه از حقيرترين ذرههايش
آفتاب بهدنيا آمد
...
پرستوی خستهام،
بالهای سياهم
سپيدتر از سينهی آرزوهايم.
پرستوی خستهام،
خستهتر از هر زمانی.
ردِ سبزم را بگير
صفيرِ صدايم
سبز میخواند،
بهار با من است.
هميشه اميدی هست.
هميشه سبزی دستانِ كسی هست.
هميشه آهِ من،
تنها نمیماند.
رودِ سبزِ قلبم،
به دريای سبز تو میريزد.
دستهای سبزم
در باغچهی قلب تو،
رشد میكنند.
و جنگلِ ما،
برپا میشود.
روزی درختی خواهم شد،
درختی خواهی شد،
درختی خواهد شد.
روزی كه گورستان ديگر پذيرای ما نباشد.
روزی كه از انباشتگی،
بالا بياورد خاك،
و خاكِ سير،
به رؤيای جنگل دست يابد.
آنروز درختی خواهم بود،
پُر از آرزوی انسان بودن.
و اكنون انسانی هستم،
پُر از رؤيای درخت بودن.
به دنيا بگوييد، ديگر بس است!
حركت! ساكن شو!
خوردن، خوابيدن، راه رفتن، بس است!
رویِ خطِ ممتدِ زمان،
خواهم خوابيد،
خواهيم خوابيد،
خوابيده است،
او خوابيده است!
سياه پوشيده
آسمانِ آبی.
قلبِ سرخش در قفسِ خاك،
نقب میزند،
و دنيا چرا خوابيده است؟!
برای فرانك و ديگر دوستانِ عزيزم در اينجا شعرِ دلسردِ سهراب سپهری را بهطور كامل نوشتم.
قصهام ديگر زنگار گرفت:
با نفسهای شبم پيوندی است.
پرتوی لغزد اگر بر لبِ او،
گويدم دل: هوسِ لبخندی است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغی كه فروزد دلِ ما؟
هر كه افسرد به جان، با من گفت:
آتشی كو كه بسوزد دلِ ما؟
خشت میافتد از اين ديوار،
رنجِ بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوی كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناكِ زمان میگذرد،
رنگ میريزد از پيكرِ ما.
خانه را نقشِ فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.
گاه میلرزد باروی سكوت:
غولها سر به زمين میسايند.
پای در پيش مبادا بنهيد،
چشمها در رهِ شب میپايند!
درهی خاموش
سكوت، بند گسسته است.
كنارِ دره، درختِ شكوهپيكرِ بيدی.
در آسمانِ شفق رنگ
عبورِ ابر سپيدی.
نسيم در رگِ هر برگ میدود خاموش.
نشسته در پسِ هر صخره وحشتی به كمين.
كشيده از پسِ يك سنگ سوسماری سر.
ز خوف ِ درهی خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مینگرد سرد، خشك، تلخ، غمين.
چو مار رویِ تنِ كوه میخزد راهی،
به راه، رهگذری.
خيالِ دره و تنهايی
دواند در رگِ او ترس.
كشيدهام چشم به هر گوشه نقشِ چشمهی وهم:
ز هر شكافِ تنِ كوه
خزيده بيرون ماری.
به خشم از پسِ هر سنگ
كشيده خنجر خاری.
غروب پر زده از كوه.
به چشم گمشده تصويرِ راه و راهگذر.
غمی بزرگ، پر از وهم
به صخرهسار نشسته است.
درونِ درهی تاريك
سكوت بند گسسته است.
...
باد نمناكِ زمان میگذرد،
رنگ میريزد از پيكرِ ما.
خانه را نقشِ فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.
موجهای تكرار
میآيند
از پیِ هم،
انسان از پی انسان
پشت به پشت،
و طبيعت به كارِ خود
همچنان.
و انسان
اين جاندارِ دو پا
آخرين دسترنجِ طبيعت
با دگرگونیهای بیشمارش،
درگيرِ تكوينِ دنياست!
با احساسی ژرف!
و با فكری بيكران!
بهراستی انسان
اگر نمیبود،
سرخیِ شفق را
چه كس میديد؟
زيبايی را
چه كس میآفريد؟
آنسوی فرازها را
چه كس میفهميد،
اگر انسان نمیبود.
افسوس!
افسوس كه ما شاهدانِ تاريكی
خود نيز،
پاسدارانِ ظلمت و سياهی هستيم!
آنچنانكه
درندهای
از زادهاش.
و ما آفريدگارانِ عشق،
خود
طنابِ دارِ عشق را
میبافيم!
72/11/9
صميمانهتر از آنچه كه فكر كنی
روزم به شب میرسيد،
و خاك!
نقابی بود،
بر چهرهی رؤياهای مردمِ من.
در جادههای سرد و تاريك
مسافرانِ تنهايی
با پاهای خسته،
و ريشههای واژگون
میروند سرگردان،
و خوف!
در شاخ و برگها انجماد میآفريند.
صميمانهتر از آنچه كه فكر كنی،
كشورم در خود میمرد!
روز به شب رسيد
و شب هنگامِ تنهايیاش را
با خود در ميان نهاد.
روز به هيچ رسيد
و شب به ديوارِ نامرئیاش.
شب در آستانهاش
فاصله میبلعيد،
زشتی میپوشاند،
عاشقانه میخواند،
و خاكستریهايش را میسرود.
صميمانهتر از آنچه كه فكر كنی،
در دستانم نگهش داشته بودم،
عطرِ سرخش را میبوئيدم،
نفسی عميق،
تا تهِ جان،
تا عمق ِ هستی.
بويش،
بوی زندگی،
در روزهای جادويی ِ عشق،
بویِ سرمستی ِ بهار ِ كشورم،
بویِ سفرهی هفتسين،
بویِ عطر ِ عشقهای قديم،
و رازهای نهفته،
در نو شدنِ سال.
صميمانهتر از آنچه كه فكر كنی،
میبوئيدمت،
سيبِ سرخ ِ آرزوهایِ من.
زايشش از درخت بود
برگِ سبزش در دفتر
شاخههای مبهمش،
جنبنده در باد.
شاخهی دستش
دفتر شعرش بهدست.
قلبش شيشهای از آسمان
با ابرهای سپيد،
و نردبانِ آرزو
در ميانهاش.
چگونه نگاه كنم
باريدنِ باران را
بدان هنگام كه سبز و كهربا
در چشمهايت
رنگِ نابِ باران است.
شب و تنهايی
شب و باران و سكوت
شب و دل ِ پردرد ِ من
شب و ياد ِ ياران دور
شب و حنجرهی خشك شده
از بغض ِ سكوت.
شب و رؤياهای به خواب رفته
شب است،
بی هيچ ترديدی شب است.
...
شب و گناهان ِ ناكرده
شب و فريادهای نكشيده.
ببار باران ِ تنهايی
ببار ای بغض ِتركيدهی آسمان
ببار بر اين شب ِ بينصيب
ببار ای خيسی ِ مطلق،
خاك ِ خيس در برش میگيرد
و تن ِ يخزدهاش
در گرمای باران
ترانهی تنهايی
میسرايد.
آتشی بودی
در من سرخ و داغ
میسوختی و میسوزاندی.
لايههای خاكستر وجودم
چه سرد بر بام رنجهايم
نشستهايد.