نامرئی


روی خط زمان‬

  ‫گم شده‌ام‬
  ‫وکسی مرا پیدا نمی‌کند‬
  ‫انگار نامرئی شده‌ است همه سلولهای تنم ...

اولين بارش پاييزی


امشب چه خشمگين باريدی !

اين همه را از كجا آورده‌ای !

اين بغض را كجا جمع كرده بودی ؟

آيا اين‌ها همه از آن ماست كه تو می‌باريش ؟

تا حال چنين بغضی در تو نديده بودم !


اگر من...

اين شعر به دنبال شعرِ "اگرهای زندگیِ من..." از م.ف.زارع در وبلاگ "آنيما و من" سروده شده و مرا به فكر انداخت كه اين اگرها در زندگی من چگونه پاسخی خواهند داشت. با تشكر از ايشان .

شعر اصلی را در  http://animavaman.blogspot.com/2010/08/blog-post_9902.html می‌توانيد بخوانيد. 


اگر من يك ماه بودم، مهر بودم
اگر من يك روز هفته بودم، سه‌شنبه بودم
اگر من يك عدد بودم، هفت بودم
اگر من يك ستاره بودم، خورشيد بودم
اگر من يك جهت بودم، هيچ جهتی نبودم
اگر من يك همراه بودم، عشق بودم
اگر من يك نوشيدنی بودم، آبِ زلال بودم
اگر من يك گناه بودم، بی‌گناه بودم
اگر من يك درخت بودم، سروِ شيراز بودم

اگر من يك ميوه بودم، انگورِ طلايی بودم

اگر من يك گل بودم، ياس بودم

اگر من آب و هوا بودم، هوای بارانی بودم
اگر من يك عنصر بودم، اكسيژن بودم
اگر من رنگ بودم، همه‌ی رنگ‌ها بودم
اگر من پرنده بودم، كلاغ بودم
اگر من صدا بودم، صدای ريزش برف بودم
اگر من فعل بودم، دوست داشتن بودم
اگر من ساز بودم، ويلون بودم
اگر من يك كتاب بودم، جان شيفته بودم
اگر من بخشی از بدن بودم، دست بودم
اگر من طعم بودم، طعم پرتقال بودم
...

اگر من كسی بودم، بی‌ تو نبودم!

اگر من خدا بودم، هيچ‌كس بنده‌ام نبود.

قد بكش!

 

كوچولوی من!

سبز شو!

قد بكش

رشد كن!

داره بارون می‌باره!

شيره‌ی آب و خاكت را بگير

 و درونِ رگ‌هايت بكش.

كوچولوی من!

سبز شو!

قدِ تبر به تو نخواهد رسيد!

 

شمعدانی‌هايم گل داده‌اند!

شمعدانی‌هايم گل داده‌اند!

گويی كه امسال، زمستان خود را باور ندارد.

شمعدانی‌هايم گل داده‌اند!

با عشق آبياری شده است امسال،

خاكِ من.

شمعدانی‌هايم گل داده‌اند!

گويی ردِ زمستان را گم كرده بود بهار.



قامتِ پر تنشِ عشق

...

چشمانِ من در تاريكی خواب می‌بينند،
شيفتگی و شيدايیِ عشق
سویِ ديگرش مرگ است.
چشم به مرگ دوخته‌ام
به مرگِ خويش كه چه كُند،
از ميانِ رگ‌های عشق می‌گذرد.
سكوتِ قلبِ آرزومندم
هياهو و ولوله‌ای است
در قامتِ پر تنشِ عشق.

27/5/84


ايمان بياوريم به آغازِ فصلِ سرد(فروغ فرخزاد)

 

...

خطوط را رها خواهم كرد

و هم‌چنين شمارشِ اعداد را رها خواهم كرد

و از ميانِ شكل‌های هندسیِ محدود

به پهنه‌های حسیِ وسعت پناه خواهم برد

من عريانم

عريانم... عريانم... عريانم

مثلِ سكوت‌های ميانِ كلام‌های محبت عريانم

و زخم‌های من

همه از عشق است

از عشق

        عشق

             عشق

من اين جزيره‌ی سرگردان را

از انقلابِ اقيانوس و انفجارِ كوه گذر داده‌ام

و تكه تكه شدن

رازِ آن وجودِ متحدی بود

كه از حقيرترين ذره‌هايش

آفتاب به‌دنيا آمد

...

 

بهار با من است


پرستوی‌ خسته‌ام،

بال‌های سياهم

سپيد‌تر از سينه‌ی آرزوهايم.

پرستوی خسته‌ام،

خسته‌تر از هر زمانی.

ردِ سبزم را بگير

صفيرِ صدايم

سبز می‌خواند،

بهار با من است.


جنگلِ سبزِ ما

هميشه اميدی هست.

هميشه سبزی دستانِ كسی هست.

هميشه آهِ من،

تنها نمی‌ماند.

رودِ سبزِ قلبم،

به دريای سبز تو می‌ريزد.

دست‌های سبزم

در باغچه‌ی قلب تو،

رشد می‌كنند.

و جنگلِ ما،

برپا می‌شود.

رؤيای درخت بودن

 

روزی درختی خواهم شد،

درختی خواهی شد،

درختی خواهد شد.

روزی كه گورستان ديگر پذيرای ما نباشد.

روزی كه از انباشتگی،

 بالا بياورد خاك،

و خاكِ سير،

به رؤيای جنگل دست يابد.

آن‌روز درختی خواهم بود،

پُر از آرزوی انسان بودن.

و اكنون انسانی هستم،

پُر از رؤيای درخت بودن.

 

قلبِ سرخش

به دنيا بگوييد، ديگر بس است!

حركت! ساكن شو!

خوردن، خوابيدن، راه رفتن، بس است!

رویِ خطِ ممتدِ زمان،

خواهم خوابيد،

خواهيم خوابيد،

خوابيده است،

او خوابيده است!

سياه پوشيده

آسمانِ آبی.

قلبِ سرخش در قفسِ خاك،

نقب می‌زند،

و دنيا چرا خوابيده است؟!



دل‌سرد (سهراب سپهری)

برای فرانك و ديگر دوستانِ عزيزم در اين‌جا شعرِ دل‌سردِ سهراب سپهری را به‌طور كامل نوشتم.

 قصه‌ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس‌های شبم پيوندی است.

پرتوی لغزد اگر بر لبِ او،

گويدم دل: هوسِ لبخندی است.

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغی كه فروزد دلِ ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشی كو كه بسوزد دلِ ما؟

 خشت می‌افتد از اين ديوار،

رنجِ بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوی كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

 باد نمناكِ زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ريزد از پيكرِ ما.

خانه را نقشِ فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.

 گاه می‌لرزد باروی سكوت:

غول‌ها سر به زمين می‌سايند.

پای در پيش مبادا بنهيد،

چشم‌ها در رهِ شب می‌پايند!

دره‌ی خاموش

سكوت، بند گسسته است.

كنارِ دره، درختِ شكوه‌پيكرِ بيدی.

در آسمانِ شفق رنگ

عبورِ ابر سپيدی.

 نسيم در رگِ هر برگ می‌دود خاموش.

نشسته در پسِ هر صخره وحشتی به كمين.

كشيده از پسِ يك سنگ سوسماری سر.

ز خوف ِ دره‌ی خاموش

نهفته جنبش پيكر.

به راه می‌نگرد سرد، خشك، تلخ، غمين.

چو مار رویِ تنِ كوه می‌خزد راهی،

به راه، رهگذری.

خيالِ دره و تنهايی

دواند در رگِ او ترس.

كشيده‌ام  چشم به هر گوشه نقشِ چشمه‌ی وهم:

ز هر شكافِ تنِ كوه

خزيده بيرون ماری.

به خشم از پسِ هر سنگ

كشيده خنجر خاری.

 غروب پر زده از كوه.

به چشم گم‌شده تصويرِ راه و راهگذر.

غمی بزرگ، پر از وهم

به صخره‌سار نشسته است.

درونِ دره‌ی تاريك

سكوت بند گسسته است.

دل‌سرد (سهراب سپهری)


... 

باد نمناكِ زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ريزد از پيكرِ ما.

خانه را نقشِ فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.

 

ما شاهدانِ تاريكی

موج‌ها
از پیِ هم
می‌آيند،
سيلِ عظيمِ انسان‌ها
نسل به نسل
قرن به قرن.

موج‌های تكرار
می‌آيند
از پیِ هم،
انسان از پی انسان
پشت به پشت،
و طبيعت به كارِ خود
هم‌چنان.

و انسان
اين جاندارِ دو پا
آخرين دست‌رنجِ طبيعت
با دگرگونی‌های بی‌شمارش،
درگيرِ تكوينِ دنياست!
با احساسی ژرف!
و با فكری بيكران!

به‌راستی انسان
اگر نمی‌بود،
سرخیِ شفق را
چه كس می‌ديد؟

زيبايی را
چه‌ كس می‌آفريد؟
آن‌سوی فرازها را
چه‌ كس می‌فهميد،
اگر انسان نمی‌بود.

افسوس!
افسوس كه ما شاهدانِ تاريكی
خود نيز،
پاسدارانِ ظلمت و سياهی هستيم!
آن‌چنان‌كه
درنده‌ای
از زاده‌اش.

و ما آفريدگارانِ عشق،
خود
طنابِ دارِ عشق را
می‌بافيم!

72/11/9





ريشه‌های واژگون


صميمانه‌تر از آنچه كه فكر كنی
روزم به شب می‌رسيد،
و خاك!
نقابی بود،
بر چهره‌ی رؤياهای مردمِ من.
در جاده‌های سرد و تاريك
مسافرانِ تنهايی
با پاهای خسته،
و ريشه‌های واژگون
می‌روند سرگردان،
و خوف!
در شاخ و برگ‌ها انجماد می‌آفريند.
صميمانه‌تر از آنچه كه فكر كنی،
كشورم در خود می‌مرد!

آغاز شدن

از بوئيدنِ سيبِ سرخ
آغاز شدم،
از صميميتِ آشنای عشق
كه خواب می‌ربايد از من،
و چشم‌های هميشه خيس‌ام
در خاطره‌ها می‌گريند.

روز و شب

روز به شب رسيد
و شب هنگامِ تنهايی‌اش را
با خود در ميان نهاد.
روز به هيچ رسيد
و شب به ديوارِ نامرئی‌اش.
شب در آستانه‌اش
فاصله می‌بلعيد،
زشتی می‌پوشاند،
عاشقانه می‌خواند،
و خاكستری‌هايش را می‌سرود.

سيبِ سرخ

صميمانه‌تر از آنچه كه فكر كنی،
در دستانم نگهش داشته بودم،
عطرِ سرخش را می‌بوئيدم،
نفسی عميق،
تا تهِ جان،
تا عمق ِ هستی.
بويش،
بوی زندگی،
در روزهای جادويی ِ عشق،
بویِ سرمستی ِ بهار‌ ِ كشورم،
بویِ سفره‌ی هفت‌سين،
بویِ عطر ِ عشق‌های قديم،
و رازهای نهفته،
در نو شدنِ سال.
صميمانه‌تر از آنچه كه فكر كنی،
می‌بوئيدمت،
سيبِ سرخ ِ آرزوهایِ من.



زايش

زايشش از درخت بود
برگِ سبزش در دفتر
شاخه‌های مبهمش،
جنبنده در باد.

شاخه‌ی دستش
دفتر شعرش به‌دست.

قلبش شيشه‌ای از آسمان
با ابرهای سپيد،
و نردبانِ آرزو

در ميانه‌اش.

رودخانه

يكی از همين شب‌ها
خوابی خواهم ديد
به طولِ زمان
و به عرضِ دنيا.
يكی از همين شب‌ها
رودخانه‌ای خواهم شد،
بستر‌ ِ ماهيان عاشق.


چشم‌هايت

چگونه نگاه كنم
باريدن‌ِ باران را
بدان هنگام كه سبز و كهربا
در چشم‌هايت
رنگ‌ِ ناب‌ِ باران است.

شب است

شب و تنهايی
شب و باران و سكوت
شب و دل ِ پردرد‌ ِ من
شب و ياد‌ ِ ياران دور
شب و حنجره‌ی خشك شده
از بغض‌ ِ سكوت.
شب و رؤياهای به خواب رفته
شب است،
بی‌ هيچ ترديدی شب است.
...
شب و گناهان‌ ِ ناكرده
شب و فريادهای نكشيده.
ببار باران ِ تنهايی
ببار ای بغض ِ‌تركيده‌ی آسمان
ببار بر اين شب ِ بي‌نصيب
ببار ای خيسی ِ مطلق،
خاك ِ خيس در برش می‌گيرد
و تن ِ يخ‌زده‌اش
در گرمای باران
ترانه‌ی تنهايی
می‌سرايد.

اميد

تكه‌ای آسمان آبی
تكه‌ای از شادی
در اندوه اتاق سرد دل من.
اميدی به رهايی
مرا به هر سو می‌كشد.
سرگردان با چشم‌هايی باز
اما خواب‌آلوده
به هر سو می‌كشاندم.

چه سرد

آتشی بودی
در من سرخ و داغ
می‌سوختی و می‌سوزاندی.

لايه‌های خاكستر وجودم
چه سرد بر بام رنج‌هايم
نشسته‌ايد.

خاك


شايد اين آه بود
كه مرا می‌كشيد!
شايد اين درد بود
كه مرا می‌ناليد.
شايد اين اشك بود
كه مرا می‌ريخت!

شايد... شايد:
قرمز بود كه مرا آبی می‌كرد
گريه بود كه مرا دريا می‌كرد
ابر بود كه مرا می‌باريد.

عشق بود كه مرا خرد می‌كرد...
ناله بود كه مرا فرياد می‌كشيد
شكست بود كه مرا
بوسه می‌داد.
بوسه بود كه مرا در كام می‌كشيد
هوس بود كه زهر می‌پاشيد.

خاك بود كه زجر می‌كشيد
خاك بود كه ناله می‌كرد
خاك بود كه پس می‌زد...

باور

هيچكس
رؤيای كودكانه‌ی دو كودك را
كه به قطره‌های
كلاه بوقی باران
چشم دوخته بودند
باور نداشت.
رؤيای
ضربه‌های باران
كه زمين گرم را
بارور می كرد.

جستجو

بر من سالهای كودكی
گذران ِ سادگی های جستجو
چه سهو و چه تلخ
گذشت .
خواهمش يافت آيا ؟
يا در خط بی انتهای زمان گم خواهم شد .
به خاطرش
در كوچه های پيچ در پيچ زندگی
به طعم ِ تلخ ِ خواهش ِ تنم
ره دادم و
سوگوارش بودم .
خواستمش
چرا كه پياپی
در جستجويش می دويدم
شاهراهی بود اما ، كج راهی
دريغ و درد
كه پيوسته در پی آن می دويدم و ...

موازی

به پايان نمی رسد
اين خط ها ،
در كنار هم
می روند و می روند
اميد ِ آن نقطه ی تلاقی
در افق ِ دور دست
گم شد .
زمان اين برنده ی پيشتاز
قبل از هر نقطه ی تلاقی
به سرانجام رسيده است .
قرمز‌ی های جهنده ی شتابان
می روند و می روند
و دور دست آبی را می جويند ،
اما ! زمان اين برنده ی پيشتاز ...


صندوق خاطرات

سكوت شب
تاريكی
و صدای باران
بوی خاك خيس
بوی تازگی هوا
و آهی كه در دلم
می كشد زهر ِ تلخ ِ تنهايی ِ تو .
می دانم كه بيداری
همچون من
می دانم كه آرزوهای نرسيده ات را
در دل خيس خاك
دنبال خواهی كرد ،
همچون من
و
می دانم كه شب
صندوق خاطرات ماست .


رهايی

ای كاش به سفر می رفتم
سفری كه در آن من با من نباشد
كه سرانجامش
رهايی باشد و
پــرواز ...