بدونِ شرح

 

سايه‌ام باش

 

 

 

قد بكش!

 

كوچولوی من!

سبز شو!

قد بكش

رشد كن!

داره بارون می‌باره!

شيره‌ی آب و خاكت را بگير

 و درونِ رگ‌هايت بكش.

كوچولوی من!

سبز شو!

قدِ تبر به تو نخواهد رسيد!

 

خلوتِ ما

سرم را به زمين دوخته‌اند

 

انگار سرم را به زمين دوخته‌اند، سرم سنگينه و چشم‌هام رو خواب گرفته. دلم می‌خواد بخوابم اون‌قدر سنگين كه به هيچ‌ چيز فكر نكنم، نه به تو، نه به او، نه به خودم ونه به هيچ چيز و هيچ‌كس.

خسته‌ام از زندگی! از زندگی كردن، از همه‌ی راه‌های رفته و نرفته. حتی خسته‌ام از خواب، خوابی كه كمتر به سراغم می‌آيد. حرفِ من از سرِ نااميدی و يأس نيست.

دلم می‌خواد سنگين بخوابم و سبك بيدار شوم.

سنگين در كنارِ عمقِ زندگی و سبك در ميانِ شادیِ زندگی.

 

 

پژواك


ديشب هم سقوط كردم،
اين‌بار از بالای دره‌ای كه شيبِ تندش گواه می‌داد كه سقوط حتمی است.

اما من رفتم، راهِ هموارتر و بهتر را ول كردم و آن دره با سراشيبی تند و رودخانه‌ای باريك كه
در پايينِ آن جاری بود را انتخاب كردم. خاكِ دره سست و بدونِ سنك بود.

نمی‌دونم كی حركت كردم و كی سقوط كردم!؟ فقط بعد از سقوط بود كه خودم را از بالای دره
ديدم كه زيرِ آوارِ خاك مدفون گشته‌ام و زمين مرا در خود حبس كرده بود و من از بالای دره
فرياد می‌زدم، شيون می‌كردم كه نجاتم دهند، كمك می‌خواستم، ولی هيچ‌كسی نبود و پژواك صدايم به خودم برمی‌گشت.



انعكاسِ روزِ دوشنبه





شمعدانی‌هايم گل داده‌اند!

شمعدانی‌هايم گل داده‌اند!

گويی كه امسال، زمستان خود را باور ندارد.

شمعدانی‌هايم گل داده‌اند!

با عشق آبياری شده است امسال،

خاكِ من.

شمعدانی‌هايم گل داده‌اند!

گويی ردِ زمستان را گم كرده بود بهار.