قسمتی ديگر از سنگ آفتاب
...
بيدارم كن، من تازه متولد شدهام:
زندگی و مرگ
در تو آشتی میكنند، بانوی شب،
برج زلالی، ملكهی بامداد،
دوشيزهی ماه، مادر مادر آبها،
جسم جهان، خانهی مرگ،
من از هنگام تولدم تا كنون سقوطی بیپايان كردهام،
من به درون خويشتن سقوط میكنم بیآنكه به ته
برسم،
مرا درچشمانت فراهمآر، خاك برباد رفتهام را
بياور،
و خاكستر مرا جفت كن،
استخوان دو نيمه شدهام را بند بزن،
بر هستیام بدَم، مرا در خاكت مدفون كن،
بگذار خاموشیات انديشهای را كه با خويش عناد
میورزد،
آرامش بخشد:
دستت را بگشای
ای بانويی كه بذر روزها را میافشانی،
روز ناميراست، طلوع میكند، بزرگ میشود
زاييده شده است و هيچگاه از زاييده شدن خسته نمیشود،
هر روز تولدی است، هر طلوع تولدی است
و من طلوع میكنم،
ما همه طلوع میكنيم، خورشيد با چهرهی خورشيد
طلوع میكند،
...
(سنگ آفتاب ـ اوكتاويوپازـ ترجمه احمد ميرعلائی)