شاهنامهی فردوسی (پادشاهی نوذز)
اگر با تو گردون نشيند براز نيابی همی از گردشِ او جواز
هم او تاج و تخت و بلندی دهد هم او تيرگی و نژندی دهد
بدشمن همی ماند و هم بدوست گهی مغز يابی از او گاه پوست
سرت گر بسايد بَر ابرِ سياه سرانجام خاكست از او جايگاه
نگر تا نهبندی دل اندر جهان نباشی بدوی ايمن اندر نهان
كه گيتی يكی نغزْ بازيگر است كه هر دم وِرا بازیِ ديگر است
يكی را ز ماهی بماه آورد يكی را زِ مَه زيرِ چاه آورد
...
قسمتی از شعرِ پادشاهی نوذر
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 9:49 توسط پرستو
|