توهم
تنهايی توهمی بيش نيست، توهمی از رؤيای با هم بودن.
تنهايی توهمی بيش نيست، توهمی از رؤيای با هم بودن.
صميمانهتر از آنچه كه فكر كنی
روزم به شب میرسيد،
و خاك!
نقابی بود،
بر چهرهی رؤياهای مردمِ من.
در جادههای سرد و تاريك
مسافرانِ تنهايی
با پاهای خسته،
و ريشههای واژگون
میروند سرگردان،
و خوف!
در شاخ و برگها انجماد میآفريند.
صميمانهتر از آنچه كه فكر كنی،
كشورم در خود میمرد!
شايد كه اصل و نسبم با درختی پيوند خورده باشد. تك درختی كه در بيابانی داغ و سوزان، تنها پناهِ مسافری خسته و وامانده است.
روز به شب رسيد
و شب هنگامِ تنهايیاش را
با خود در ميان نهاد.
روز به هيچ رسيد
و شب به ديوارِ نامرئیاش.
شب در آستانهاش
فاصله میبلعيد،
زشتی میپوشاند،
عاشقانه میخواند،
و خاكستریهايش را میسرود.
صميمانهتر از آنچه كه فكر كنی،
در دستانم نگهش داشته بودم،
عطرِ سرخش را میبوئيدم،
نفسی عميق،
تا تهِ جان،
تا عمق ِ هستی.
بويش،
بوی زندگی،
در روزهای جادويی ِ عشق،
بویِ سرمستی ِ بهار ِ كشورم،
بویِ سفرهی هفتسين،
بویِ عطر ِ عشقهای قديم،
و رازهای نهفته،
در نو شدنِ سال.
صميمانهتر از آنچه كه فكر كنی،
میبوئيدمت،
سيبِ سرخ ِ آرزوهایِ من.