برای فرانك و ديگر دوستانِ عزيزم در اين‌جا شعرِ دل‌سردِ سهراب سپهری را به‌طور كامل نوشتم.

 قصه‌ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس‌های شبم پيوندی است.

پرتوی لغزد اگر بر لبِ او،

گويدم دل: هوسِ لبخندی است.

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغی كه فروزد دلِ ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشی كو كه بسوزد دلِ ما؟

 خشت می‌افتد از اين ديوار،

رنجِ بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوی كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

 باد نمناكِ زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ريزد از پيكرِ ما.

خانه را نقشِ فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.

 گاه می‌لرزد باروی سكوت:

غول‌ها سر به زمين می‌سايند.

پای در پيش مبادا بنهيد،

چشم‌ها در رهِ شب می‌پايند!

دره‌ی خاموش

سكوت، بند گسسته است.

كنارِ دره، درختِ شكوه‌پيكرِ بيدی.

در آسمانِ شفق رنگ

عبورِ ابر سپيدی.

 نسيم در رگِ هر برگ می‌دود خاموش.

نشسته در پسِ هر صخره وحشتی به كمين.

كشيده از پسِ يك سنگ سوسماری سر.

ز خوف ِ دره‌ی خاموش

نهفته جنبش پيكر.

به راه می‌نگرد سرد، خشك، تلخ، غمين.

چو مار رویِ تنِ كوه می‌خزد راهی،

به راه، رهگذری.

خيالِ دره و تنهايی

دواند در رگِ او ترس.

كشيده‌ام  چشم به هر گوشه نقشِ چشمه‌ی وهم:

ز هر شكافِ تنِ كوه

خزيده بيرون ماری.

به خشم از پسِ هر سنگ

كشيده خنجر خاری.

 غروب پر زده از كوه.

به چشم گم‌شده تصويرِ راه و راهگذر.

غمی بزرگ، پر از وهم

به صخره‌سار نشسته است.

درونِ دره‌ی تاريك

سكوت بند گسسته است.