حرفایی از قعر چاه

یه روزی اینجا برای خودش وبلاگی بود که صاحبش گاهی حرفشو اینجا می‌گفت. مرگ تدریجی را تجربه کرد اینجا، همونطور که من تجربه کردم ، اما من هنوز زنده‌ام و هنوز خلاف جریان آب دارم شنا میکنم و می‌دونم دیگرانی هستند که چنینند. تجربه‌ها گاهی پشت آدمو خم میکنند اما من باز هم پشتم را صاف میکنم و با وجود درد راه میرم.

اونایی که مردگی رو تبلیغ میکنند و ذهن روانی و مریضشون دنبال مردن و کشتن و عزا و ریاضت و ... هست بدانند که من و شبیه به من زیاد هستند و انسان به امید و آینده زنده است ، بدانند که پلیدی و کردار زشت ممکنه اول قربانی مورد هجوم را بکشه اما در نهایت خودشو نابود میکنه ، آخ که چه دل پری دارم من !...

من هم باور نمی‌کنم


  بعد از مدتها نوشته گذاشتید وقتی بازش کردم با سیل وحشتناکی از باور نمیکنم مواجه شدم، باور نکردم که این باور نمیکنم ها مال شما باشد ، یعنی نمیخواستم باور کنم. هراسی در این چند روز در دلم افتاده که چی شده و چرا شما اینجور نوشتید !!! انگار به سر حد جنون رسیده باشی و  تحمل و صبرت به پایان رسیده باشه. دلم گرفت بیشتر از همیشه و ترس در دلم بیشتر شد.

من هم هر چه بیشتر دیدم ، بیشتر باور نکردم ، اما واقعیت می‌گفت چه من باور کنم چه نه ، وجود دارد و من باز بیشتر در خودم فرو رفتم.

پی نوشت : این نوشته نظر من در مورد نوشته‌ی عباس معروفی به نام "باور نمی‌کنم" است.

بی حسی مزمن

 قصدم ناامید کردن شما نیست، قرار بود اینجا مثل دفتر خاطرات برای من باشد و هر آن چه که می‌خواهم و به فکرم می‌رسد در آن بنویسم. اما هر وقت قصد نوشتنِ درونم را داشتم وجودِ شما مانع شد و این یعنی سانسور درون. حالا می‌خواهم کمی راحت‌تر بنویسم.
انگار وجود ندارم، از بس که ضربه‌های پیاپی از همه طرف بر من وارد می‌شود (هم چنین به شما) به یک نوع بی‌ حسی مزمن دچار شده‌ام. آن قدر خبرهای بد زیاد شده که فکر می‌کنم ما ملتی هستیم که دچار نفرین ابدی شده‌است. نفرین از درون خودمان آغاز شد و هی ادامه یافت و ادامه یافت تا عمیق‌ترین ریشه‌های ما را در بر گرفت. یک آدم که می‌فهمد در فضایی پر از حماقت چه می‌تواند بکند؟ هیچ ! به جز آن که در اثر اصرار به آن چه می‌داند، جان را از دست خواهد داد و برای ابد دنیایی از نبودش ککش هم نخواهد گزید.

یأس در سرزمینِ تاریکی‌ها که از درون انسان‌هایش همه مرده‌اند، چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد و احمقانه است که به افتخارات گذشته دل خوش کنیم. چیزی که وجود دارد اکنونِ ماست، آن چه که الان هستیم. من فکر می‌کنم که ما از مردم ژاپن فلاکت زده‌تر و بیچاره‌تریم، برای آنها همیشه راه چاره‌ای هست برای آن که در درون‌شان چیزی هست که در ما نیست. ما می‌دریم همدیگر را و آنها دل‌هایشان برای هم است.

من هیچ حیوانی را نمی‌توانم با انسان مقایسه کنم و به هیچ انسانی نمی‌توانم صفت حیوانیت بدهم می‌دانید چرا؟ چون انسان را پست‌تر از هر حیوانی می‌دانم.


پ.ن : منظورم از پستی انسان همه‌ی انسان‌ها نیستند چرا که مردم ژاپن باعث شدند که دلم به دنیایی بهتر امیدوار شود هر چند که آن دنیا از آن ما نباشد.



1390

درود بر همگی

چند وقت یه بار سری به اینجا میزنم تا تار عنکبوت روشو نپوشونه،

میدونم دیر شده اما من تازه از خواب بیدار شدم! البته شک دارم که

الان هم بیدارم یا خواب؟ میخواستم بگم نوروزتان خجسته باد و برای همه

آرزوی تندرستی و آزادگی دارم. این روزا خیلی کرخت و خواب آلودم.

انگار خودم نیستم و کسی دیگره که به جای من راه میره و زندگی میکنه،

به شدت تنبل شدم و دلم میخواد بشینم تو خونه و کار نکنم، اما مگه میشه

مجبورم برم بیرون و گاهی هم مهمون های جا مونده از روزهای اول سال نو

را تحمل کنم، اگه تعارف ها نبود و آدم ها اینقدر در بند این نبودند که کسی

غیر از خودشون باشند، مهمونی ها خیلی دلچسب و شیرین میشدند اما

خودتون که میدونید ما ایرانی ها آنچه که خودمون هستیم، نیستیم!

برای همه آرزوی خود بودن در هر حالت را دارم.

شاد باشید


دردِ دل يا دل درد !

درود برهمگی

خب خيلی وقته كه نوشتنم نمياد. شعر و نوشته‌ها ته كشيده و حال و روزم مثل آدمای

در انتظار مرگه. اومدم درودی بگم به دوستانی كه ممكنه گاهی اينجا می‌يان و با همون

نوشته‌های گذشته روبرو می‌شن. نمی‌دونم توی اين لحظه‌های احتضار چی‌ بنويسم كه

فراتر از وقايع الانِ ما باشه، فقط می‌دونم كه اسفندِ عجيب و غريبيه و هيچی سر جای

خودش نيست. همه چی بهم ريخته و نمی‌دونم چه مرگمون بود سی و چند سال پيش؟!

خودمو می‌گم نمی‌خوام به كسی توهين بشه،

گيج و گنگ سوارِ موج احساساتی بودم كه ته‌ش ناشناخته بود و مطمئنم كه خيلی‌های

ديگه هم مثل من بودند. وقتی فيلم‌های اون روزا رو می‌بينم و حال و هواشو به ياد می‌يارم

از خودم بدم مياد می‌دوني چرا؟ چون هنوز نمی‌دونستم كی‌ و چی هستم وتازه می‌خواستم

پا به اجتماع ناشناس دور و برم بگذارم كه يهو يه موجی اومد من هم سوار بر آن !

حالا هم چيزی عوض نخواهد شد اگر ندانسته و نشناخته سوار بر موج بشم، می‌دونم كه الانِ من

با اون روزام خيلی فرق داره،  از اين به بعدش را به خودم وهمه مي‌گم،

تا وقتی خودمونو نشناختيم و تا وقتی تغييرات را از درون خودمون شروع نكرديم،

 هي موج مياد و هی موج سواری می‌كنيم و اين دور هی تكرار می‌شه.

راستش از اين در جا زدن‌ها خسته‌ام.


نازنينم

ديشب بعد از رفتن تو كوچولوی قشنگم، من توی رنگ غوطه‌ور بودم، ديوار، زمين، آسمان و همه جا بنفش و آبی متمايل به بنفش و ارغوانی بود. همه جا سطح بود و رنگ، نمی‌تونم وصفش كنم انگار هيچ جيز نبود جز رنگ، نه شيئی و نه جانداری و نه حجمی تنها حجم موجود همان رنگ ناب بود،

شايد من توی‌ يك تابلوی بزرگ نقاشی بودم، من به انداره‌ی يك مورچه بودم ميان يك تابلوي بزرگ

و همه‌ی اين‌ها اثر روح شيرين و كودكانه‌ی تو بود.

شكاف

الان برای او دلتنگ هستم. همون كه شايد منو فراموش كرده باشه،

همون كه وقتی پيشش بودم احساس غرور و سربلندی ميكردم

همون كه  با همه وجودش بهم احترام می‌ذاشت ولی معمولن منو قبول نداشت‬!

‫همون كه هنرم را  عاشقانه دوست داشت‬... اما خودمو نه‬!
‫احساس ميكنم از اصلِ خودم ريشه كن شده‌ام‬
يهو احساس كردم چقدر ازش دور شده‌ام، فاصله‌ای ژرف و شكافی بزرگ.
‫ به عمد دارم خودم را باطل ميكنم‬
‫و همه‌ی اين‌ها به درك‬!
‫همه‌ی عمرِی كه با او دوست بوده‌ام هم ...

خسته

خيلی آدم اميدواری هستم و در سخت‌ترين لحظات زندگی هميشه كورسويی از اميد منو زنده نگاه داشته. انصاف نيست كه بازی زندگی اين‌همه منو به در و ديوارهای بسته برسونه. به هر جايی كه می‌رم دير می‌رسم، با هر كس كه آشنا می‌شم، دير شده و شرايط طوری است كه نبايد توقعی داشته باشم، همه‌ی امكانات با رسيدن من يا محدود می‌شه يا از بين می‌ره، اشتباه برداشت نكنی! منظورم بد قدمی نيست، چرا كه برای همه خوش قدم بوده‌ام و اون‌ها به جايی رسيدند و من ... منظورم شانس بخت برگشته‌ی خودمه. اوايل می‌گفتم كه بر حسب اتفاقه كه درها به رويم بسته می‌شن، ولی وقتی ديدم اين درها فقط به روی من بسته می‌شن دريافتم كه من آن كسی نيستم كه برای خوشبختی در اين جامعه زاده شده باشم. آره تو اين روزگار بايد زرنگ باشی... كه من نيستم! و ممكنه كه تعجب برانگيز باشه اما همه چيز با هم دست به دست هم داده كه روزگارم چنين باشه. می‌گن پول همه چيز نيست، درسته قبول دارم همه چيز نيست، اما پس چرا همه‌مون از صبح تا شب بايد برای بدست آوردنش سگ‌دو بزنيم! من هم در حد توانم دنبالشم و در حدی كه از منش و انسانيتِ خودم خارج نشم و همينه كه نمی‌ذاره به جايی برسم و خيلی از درها به روم بسته باشه. راستش ديگه خسته شدم، از اينكه به اجبار بايد به اين گذر عمر بی‌مصرف تن بدم خسته‌ام، همه‌اش در فكر چاره هستم، به فكر يك جهش ناگهانی! يك دگرگونی بزرگ! دلم سفر كردن می‌خواد سفری كه من با من باشد و دنيای مزاحم با من نباشد.

اول مهر

من از اول مهر متنفر نيستم

اما می‌دانم و می‌خوانم

دل‌نويس‌های دانش‌آموزان را بر روی ديوارها



دل‌شكسته

ديروز ناخواسته دلِ دوستی را شكوندم! هرگز نمی‌خواستم ناراحتش كنم.

اما ديگه نمی‌دونم بايد چه‌كار می‌كردم تا اين‌جور نشه!

اما من ِ دل شكسته‌ی هميشگی، چون با اين غم، دير زمانی ‌است كه آشنام،

هرگز راضی به تكرارش برای ديگری نيستم، به‌خصوص در موردِ دوستی كه

مورد علاقه و احترامم باشه.

پديده

به سلامتی كامنت‌ها هم ناپديد شدند لابد اون‌ها هم رفتند دنبال عكس‌ها. خب اين يه پديده‌ی بزرگه!

خدا رو شكر !

 حتمن دفعه‌ی بعد هم پست‌ها ناپديد می‌شن!  باز هم خداروشكر !

اگه بعدش ما هم ناپديد شديم چـی؟!

اون موقع می‌گن نه خانی‌ اومده نه خانی رفته!

اين‌جا چه خبره؟!

اين‌جا چه خبره؟!! عكس‌ها كجا رفتند؟!!!  فايل‌دن هم فيلتر شده؟!!!

يعنی همه چیز در هم مشمولِ نظام فيلترينگ شده از عكسِ گل و كودك و منظره و آسمان و آب و پا

و آسفالت و سايه و درخت و پرنده و ... گرفته تا عكس‌های ديگران...

خوب اين يعنی اين‌‌كه نفس كشيدن، خوردن و خوابيدن هم بايد فيلتر بشه؟

چند روزه كه بدجوری نياز به خواب دارم و وقتی می‌خوابم دلم نمی‌خواد بيدار بشم،

فكر كنم بيداری هم فيلتر شده باشه!


هيچ

توی دست‌های من كه هيچم، هيچ! همه چيز شده و همه چيز، هيچ!

هر آغازی كه با ترس همراه بود ، سرانجامی داشت كه به همه چيز می‌انجاميد!

و هر آغازی كه بدونِ ترس بود، سرانجامش همه چيزی بود كه می‌بايست باشد!


كاش

 

عزيزِ من! كوچولوی من!

تو كه ناخواسته پا به اين دنيا گذاشته‌ای.
تو كه برای آمدنت ديگران تصميم گرفته‌اند، تو كه نقاشی‌هايت پراز رنگ‌های زرد و آبی و قرمز و سبزه.
تو كه آدم‌های نقاشی‌هايت همه می‌خندند و هيچ‌كدام تنها نيستند،
تو كه خورشيد توی همه‌ی نقاشی‌هايت هست.
كوچولوی من! تو كه به‌سرعت بزرگ می‌شوی و واردِ دنيای بزرگ‌ها.
عزيزِ من كاش می‌شد قلبت نشكند، كاش می‌شد كه حقايقِ تلخ ترا دربر نگيرند و قلبِ تو هيچ‌گاه نشكند.
كاش دنيای ما مثلِ نقاشی‌های تو بود و قلب‌ها همه شفاف و شيشه‌ای بودند.
كاش اين همه آرزو در دلِ من به كاش تبديل نمی‌شد و در قلبِ تو نيز نشود.
كوچولوی من تو كه به‌سرعت بزرگ می‌شوی،


كاش قلبت از سنگ می‌شد تا مثلِ من زجر نمی‌كشيدی.


 

آرامش

 

به اینجا که رسیدم، اول سكوت بود كه احاطه‌ام كرد و بعد صدای پرستوها و صدای آب كه شنيده می‌شد.مدت‌ها بود كه حسرتش را در دل داشتم، آرامشی سنگين اما واقعی. انگار همه چيز در دلم رسوب كرده بود و ديگر حرفی برای گفتن نمانده بود. روحِ طبيعت بود و من. بوی شبنم و برگ‌ها بود و من... دلم می‌خواست هيچ انسانی را نبينم و صدايی به جز بی‌صدايی نشنوم...

نـوروز هزاروسيـصدوهشتـادونـــــــه  1389

 

سال هشتادو هشت به‌پايان می‌رسد

سالِ اميدها و آرزوها

سالی پر از تنش

سال غم‌ها 

سال شادی‌های اندك اما بزرگ!

برای همه‌ی دوستان و عزيزانم سالی پر از اميد و شادی

سالی پر از باهم بودن‌ها و پايانِ تنهايی‌ها

سالی سربلند و پيـروز آرزو دارم.

نـوروزتان پيـروز

شهرِ مـاتم‌زده

 

بدون هدف از پايينِ خيابونِ تا حدودی شلوغِ گيشا شروع به پياده‌روی می‌كنم. دهنم هنوز سره واحساس می‌كنم لبم مثل لبِ آفريقايی‌ها بزرگ و آويزون شده. دويست هزار تومان ديگه در دندانپزشكی پياده شدم و تا آخرش يك ميليون و خورده‌ای خواهد شد، حاصلِ يك سال كار و سگ‌دو زدنم برای ادامه‌ی زندگی! آرام و بی‌صدا و مثل يه آدم نامرئی دارم راه می‌رم. اهميتی نداره اين پول! هر چند كه می‌دونم جبرانش زمانِ زيادی كار را برايم خواهد داشت، همون عرق ريختن‌های تابستون كه كلاس‌های من بيشتر می‌شه! مردم بعضی‌هاشون در حال خريد هستند و بعضی ديگر هاج و واج نگاه می‌كنند. امسال هيچ‌‌كجا بوی عيد نمی‌آد، حجله‌ی چراغونی شده‌ی جوانی بسيار خوش‌تيپ از همان پايين منو متوقف می‌كنه،زير سی‌ سالشه و گويا بر اثر سكته‌ی قلبی فوت كرده. همان يه ذره نيرويی كه داشتم از درونم خارج می‌شه، چند تا جوان و غير جوان را از دست داده‌ايم در اين چند ماه؟ آيا آماری كه واقعيت را نشون بده وجود داره؟ دستفروش‌ها بدون هيچ شور و حالی بساطشون را پهن كردند و هنوز پهن نكرده مجبور می‌شن سر و تهش را بگيرند و جمع كنند و من نمی‌دونم اين مسخره‌بازی گير دادنِ هر ساله‌ی شهرداری يعنی‌چی؟!

چشم‌ها همه بی‌روح نگاه می‌كنند و يا شايد من اين‌جوری می‌بينم! از سبزه‌‌های هر ساله كه فراوان همه جا می‌ديدی خبری نيست. شلوغی هم در كار نيست!  جلوی گل‌فروشی‌ها هر سال از ده پانزده روز مانده به عيد غوغا بود، پر از سبزه و گل و ماهی و تنگ و هفت‌سين‌های آماده‌ی مضحك! اما امسال  ده روز مانده به عيده و هيچ شور و حالی نمی بينی! و سبزه‌ها تك و توك ديده می‌شه. تعجب نمی‌كنم! اگر غير از اين می‌بود تعجب می‌كردم و از اين كه همدردی روحی در بين مردم حس می‌شه خوشحالم.  اما شديداً دلم گرفته و دلم می خواد توی روزای عيد تهران نباشم و مجبور به ديد و بازديدها و فك زدن‌های احمقانه و ديدن خنده‌های مصنوعی شديداً مضحكِ خشك شده بر روی لب‌ها نباشم. وای... كی نجات پيدا می‌كنم؟ كی می‌تونم اونی باشم كه خودم می‌خوام؟ مسير را با چند حجله‌ی ديگر طی می‌كنم و زهرخندی  بر روی لبم مانده!  حجله‌ی جوان تا خيابون بيست‌و هفتم تمام می شود، و اين همان خيابونی است كه جوانش را از دست داده. ماتم و سكوت همه جايش را گرفته!

نور چراغ‌ها از پشت سرم می‌تابه و من سايه‌ام را بر روی آسفالت، تمام قد می‌بينم، سايه‌ام تنها و خسته و آروم قدم برمی‌داره و قلبم از ديدن سايه‌ام شاد می‌شه، من با سايه‌ام زندگی می‌كنم! می‌بينم كه سايه‌ام سربلند و با غروره، سايه‌ام باوقاره! سايه‌ام سنگين و آروم و زنده است. تمام مدتِ راه را فكر كردم و فكر كردم و هيچ خسته نيستم، غمگينم اما اين غم را به هزار شادی دروغين ترجيح می‌دهم!

 

     برفيه ...

 

  برفی‌ نباريده امسال، ديروز بارانِ شديدی باريده و امروز هوا ، صاف آفتابیه، از آن هواهای نادرِ و زيبای تهران.

پشت كامپيوتر نشسته‌ام و مطلبی می‌خونم و ...فكر می‌كنم. صدای‌ مردی را از توی كوچه می‌شنوم كه با صدای بلند و با صوتِ آهنگينِ خودش می‌گه: " برفيـه... برف!

و دوباره تكرار می‌كنه" برفيـه... برف..."

نگاهی به لبه‌ی پشت بامِ و لبه‌ی پنجره‌های خانه‌ی روبرو می‌كنم! و نگاهی به آسمان آبی و آفتاب درخشان بعد از باران! يك دونه برف هم ديده نمی‌شه! اما مرد برفی كه الان رسيده به تهِ كوچه ، هم‌چنان صداش می‌آد كه می‌گه: " برفيــه...بــرف...!"

 

فراموشی

 

می‌دانم كه با تمركزی در درون، شعر جوششی خواهد كرد در دلم.

می‌دانم كه باران می‌بارد تا من و تو هميشه عاشق باشيم.

می‌دانم كه باران می‌بارد تا من و تو بدانيم كه مردگان در خاك تشنه مانده‌اند.

می‌دانم كه فراموشی تنها درمانِ بشر است.

می‌دانم كه وقتی در خوابم ، هزاران نفر در انتظار مرگ هستند.

می‌دانم كه آهِ ما تنها برای فراموشی ماست.

نمی‌دانم چه وقت نوبت خوابِ من خواهد رسيد!

نمی‌دانم برای من كسی آه خواهد كشيد؟

 

سرم را به زمين دوخته‌اند

 

انگار سرم را به زمين دوخته‌اند، سرم سنگينه و چشم‌هام رو خواب گرفته. دلم می‌خواد بخوابم اون‌قدر سنگين كه به هيچ‌ چيز فكر نكنم، نه به تو، نه به او، نه به خودم ونه به هيچ چيز و هيچ‌كس.

خسته‌ام از زندگی! از زندگی كردن، از همه‌ی راه‌های رفته و نرفته. حتی خسته‌ام از خواب، خوابی كه كمتر به سراغم می‌آيد. حرفِ من از سرِ نااميدی و يأس نيست.

دلم می‌خواد سنگين بخوابم و سبك بيدار شوم.

سنگين در كنارِ عمقِ زندگی و سبك در ميانِ شادیِ زندگی.

 

 

پژواك


ديشب هم سقوط كردم،
اين‌بار از بالای دره‌ای كه شيبِ تندش گواه می‌داد كه سقوط حتمی است.

اما من رفتم، راهِ هموارتر و بهتر را ول كردم و آن دره با سراشيبی تند و رودخانه‌ای باريك كه
در پايينِ آن جاری بود را انتخاب كردم. خاكِ دره سست و بدونِ سنك بود.

نمی‌دونم كی حركت كردم و كی سقوط كردم!؟ فقط بعد از سقوط بود كه خودم را از بالای دره
ديدم كه زيرِ آوارِ خاك مدفون گشته‌ام و زمين مرا در خود حبس كرده بود و من از بالای دره
فرياد می‌زدم، شيون می‌كردم كه نجاتم دهند، كمك می‌خواستم، ولی هيچ‌كسی نبود و پژواك صدايم به خودم برمی‌گشت.



وقتی شعر نمی‌ياد

وقتی شعر نمی‌ياد چی‌كار می‌تونم بكنم! گاهی عكس‌هام درونم را بيان می‌كنند.

اين روزها گيج و سنگينم و افكارم مثلِ خودم آواره‌اند.


گُم شده بودم


ديشب گُم شده بودم!
شش هفت ساعت سرگردان و ناباورانه به‌دنبالِ مكانی آشنا، نگاهی آشنا_ و دستی كه دستم را بگيرد وبه من بگويد كه از كدام طرف بايد بروم _ بودم.
آره ديشب گم شده بودم! گاهی ميانِ ساختمان‌های خرابه و حلبی‌آبادها و زباله‌ها گير می‌كردم و گاهی ميانِ آدم‌های سايه‌واری كه از كنارم می‌گذشتند، گيج و سرگردان به دنبالِ راه بودم!
از كنارِ ببری گذشتم كه نگاهِ ملتمس‌اش نشان می‌داد كه او نيز گم شده است!
گاهی پاهای لخت و بدونِ كفشم در گِل ‌و ‌لای و لجن فرو می‌رفتند و من نمی‌فهميدم كه چرا من كفشی به‌پا ندارم!؟ چرا من پولی به‌همراه ندارم! چرا از كسی نمی‌توانستم چيزی بپرسم!؟
چرا اين آدم‌های شبح‌وار، اين حجم‌های واقعی اما شبح‌وار چيزی نمی‌گفتند!
چرا هر چه بيشتر می‌گردم، بيشتر گُم می‌شوم!


امروز روزِ اولِ دی‌ماه است

 

يازده سالم بود كه با فروغ آشنا شدم و شعرهاش دلم را تسخير كردند، هر چی سنم بيشتر می‌شد، برايم ملموس‌تر و پر معناتر می‌شد. در همه‌ی سنينِ زندگی‌ام تا كنون با من بوده و فكر می‌كنم در شكل‌گيریِ‌ شخصيتم ناخودآگاه تأثيرِ عميقی در من داشته. چند روزِ ديگر15 دی‌ ماه ، سال‌روزِ مرگِ فروغ است ولی من باور به مرگِ او ندارم چرا كه مرگِ واقعی زمانی اتفاق می‌افتد كه آدمی در دل‌های ديگران بميرد و يادی از او باقی نماند. فروغ با زندگی و شعرها و آثارش هميشه زنده است و من به اين باور دارم.

و اين منم

زنی تنها

در آستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای دركِ هستیِ آلوده‌ی زمين

و يأسِ ساده و غم‌ناكِ آسمان

و ناتوانیِ اين دست‌های سيمانی

زمان گذشت

زمان گذشت

و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روزِ اولِ دی‌ماه است

من رازِ فصل‌ها را می‌دانم

و حرفِ لحظه‌ها را می‌فهمم

نجات‌دهنده در گور خفته است

و خاك خاكِ پذيرنده

اشارتی است به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

...

(قسمتی از شعرِ ايمان بياوريم به آغازِ فصلِ سرد- فروغ فرخزاد)

 

بارونه

بارونه!
مثل همه‌ی سال‌ها كه بارون می‌باريده، ولی بارون چرا مثل هميشه نيست!؟ مثل هميشه كه دلِ عاشقم را لبريز از عطشِ بودن در كنارِ عشق می‌كرد!...
آره من مثل هميشه نيستم، همينه كه بارون برام مثل هميشه نيست. چقدر خاطره و ياد را در دلم، پشتِ هم گذاشتم و به اين‌جا رسيدم!
بارونه! وقتی عشق می‌گريخت هم بارون بود. ديگه به هذيان‌های تنهايی‌ام فكر نمی‌كنم.
آخ...! اگر می‌شد زيرِ بارون با تو راه رفت!
بارونه! صدايش را می‌شنوی؟ صدايش را زيرِ چرخِ ماشين‌هايی كه آسفالت‌های خيس را پشتِ سر می‌گذارند، می‌شنوی؟

بارونه! من كی خشك شدم؟! من كه زيرِ بارون بودم، من كه جز بارون خوابی در سر نداشتم!

تولد

 
      شبی كه زيبا بودم، متولد شدم. حتمآ تاوانِ آن‌همه درد بودنِ من بوده.
خدايا! چقدر طول خواهد كشيد، اين مسيرِ درد؟

شبِ من طولانی‌ترين راه بود. 
 
تولدی كش‌دار و طولانی برای شبی كه هرگز منتظرِ روز نبوده.

برای شما جاودانه‌گانِ سرزمينم



آره دلم گرفته

نقطه‌ی آخر

نمی‌دونستم اين دنيا زندانِ منه. نمی‌دونستم چی می‌خوام، چی بايد بخوام! وقتی‌كه فهميدم چی می‌خوام و چی بايد بخوام، خواستن عذابی شد برای اين زنده‌ی تنها. حالا ديگه دلم نمی‌خواد چيزی بخوام، چون اين خواستن‌ها شكنجه‌ای دائمی شده برای من. اگه فرياد بزنم، اگه جيغ بكشم، بند بندِ وجودم جيغ خواهد شد. نه! ديگه هيچی نمی‌خوام. خوشا به حالِ آن‌كه امروز در خاك خوابيد و آرام شد تا ابد. همون‌كه ديگه هيچ‌وقت نخواهد بود تا گيج و آواره در اين دنيا سرگردان باشد. دلم برای خودم و ديگر زنده‌گانِ به ظاهر زنده می‌سوزد. چند دورِ ديگر بايد بچرخيم و بچرخيم تا به آخرين حلقه و آخرين نقطه‌ی آن برسيم.

داناترينِ دانايان

آن‌قدر بزرگ شده‌ای كه حجم‌‌ ِ بزرگت همه‌ی پيرامونت را در خود گرفته. آن‌قدر بزرگ شده‌ای كه كوچك‌ترها را نمی‌توانی ببينی، نه اين‌كه نخواهی ببينی، بزرگی‌ات مانع می‌شود. چگونه به زندگی ادامه خواهی داد! می‌دانم به آرامشی رسيده‌ای كه ديگران در خواب هم نمی‌توانند ببينند اما پس اين همه رنجی كه از دانسته‌هايت می‌كشی چه می‌شود؟

شايد كه بايد كوچك‌تر شوی تا از دست يافتن به ناشناخته‌ها لذت ببری. ولی چگونه می‌توان كوچك‌تر شد؟ چگونه می‌شود آگاهی‌ها را ناديده گرفت! ما ناگزيريم به پيش رفتن، بازگشت به عقب امكان‌پذير نيست. ما ناگزيريم به ادامه، ناگزيريم انباشته‌ای از دانسته‌هايمان را با خود حمل كنيم تا به آنجا كه مرگ، ما و آنها را در خود جای دهد. همان مرگ كه داناترين‌ ِ دانايان است. همان مرگ كه رقيبی ندارد.

خواب و بیداری

 

وقتی‌كه تو خوابيد‌ه‌ای، من بيدارم.

وقتی‌كه من خوابيده‌ام، تو بيداری.

 وقتی‌كه ما هر دو بيداريم،

 نمی‌توانيم با هم حرف بزنيم، نمی‌توانيم همديگر را ببينيم، نمی‌توانيم با هم باشيم.

وقتی‌كه ما هر دو بيداريم،

 زمان به خواب می‌رود، باد نمی‌وزد، ابرها پشتِ درخت‌ها می‌مانند،

موسيقی بی‌صدا نواخته می‌شود، شوق از ما روی برمی‌گرداند و جاده‌های موازی در هيچ افقی به هم نمی‌رسند.

وقتی‌كه ما بيداريم، سايه‌ها خوابِ رفتن می‌بينند و گل‌ها در رؤياهايشان بوی خوش می دهند.

وقتی‌كه ما بيداريم، نگاهِ‌ مسخ شده‌ی ما به خواب می‌رود.