خواب

به رؤيا می مانست
غوطه ور در امواج ِ نرم
مثل ِ حبابی از جنس ِ خواب
خوابی كه هرگز نديده بودم ،
شناور در دشت ِ سبز
و پروانه ی احساس
كه در پی جفتش بود
پريد
سوی گمشده اش .

آوار

آن روز ِ طوفان زده
و آن شب ِ حسرت به دل
و
بر پشت ِ خميده ام
سنگينی قرن ها ناكامی
و
شكست !
استخوان هايم
در زير ِ آوار ِ عشق
خميده اند .

پوچی

انسان بی آرزو
انسان خسته
خسته ی آنچه نمی بايست بود
بودن هميشه بودن
بودن در خلاء تنهايی
ماندن ، بی آرزويی
خوردن ، خفتن
در جاده ی بی انتهای پوچی
پای در دوزخ ِ سياه مانده
در ياْسی بی پايان
در اين خسته خانه ی جان
به دنبال روزنی گشتن
در اين دوزخ ِ تاريك و سياه
راه ِ گريزی جستن .

ُِ

عطش

دل من با تو است
قدم هايم كوتاهند
و ميل و آرزوهايم
اسب ِ تندرو .

من دلم با تو است
و
ميل رفتن به عمق .

خاكی خشكم من
و
عطش ِ قطره های باران
هوسی است سوزنده .

برشی از شب


برشی از شب
آنسوی پرده‌های آويخته
برشی از تيرگی و درخت‌های بلند كاج

نگاهم سگالنده در ژرفا
در سياهی كاجها و آسمان روشن شب
انديشناك می رود
پرنيان خوی از درون كاجها
با جهشی بلند،
گام‌هايم به درازای
روزها و ماه ها و سالها.

در دام خاطرات
با سگالشی ژرف
به درازای زمان
فريادِ بغضی چنبره بسته
در فضايی لزج و چسبنده
در جا زنان در خود می‌پيچد،
طنين اش در محكوميتی ابدی
خود را می درد
و
سگالنده در خود می‌پيچد .