ديشب بعد از رفتن تو كوچولوی قشنگم، من توی رنگ غوطه‌ور بودم، ديوار، زمين، آسمان و همه جا بنفش و آبی متمايل به بنفش و ارغوانی بود. همه جا سطح بود و رنگ، نمی‌تونم وصفش كنم انگار هيچ جيز نبود جز رنگ، نه شيئی و نه جانداری و نه حجمی تنها حجم موجود همان رنگ ناب بود،

شايد من توی‌ يك تابلوی بزرگ نقاشی بودم، من به انداره‌ی يك مورچه بودم ميان يك تابلوي بزرگ

و همه‌ی اين‌ها اثر روح شيرين و كودكانه‌ی تو بود.