به اینجا که رسیدم، اول سكوت بود كه احاطه‌ام كرد و بعد صدای پرستوها و صدای آب كه شنيده می‌شد.مدت‌ها بود كه حسرتش را در دل داشتم، آرامشی سنگين اما واقعی. انگار همه چيز در دلم رسوب كرده بود و ديگر حرفی برای گفتن نمانده بود. روحِ طبيعت بود و من. بوی شبنم و برگ‌ها بود و من... دلم می‌خواست هيچ انسانی را نبينم و صدايی به جز بی‌صدايی نشنوم...