نمی‌دونستم اين دنيا زندانِ منه. نمی‌دونستم چی می‌خوام، چی بايد بخوام! وقتی‌كه فهميدم چی می‌خوام و چی بايد بخوام، خواستن عذابی شد برای اين زنده‌ی تنها. حالا ديگه دلم نمی‌خواد چيزی بخوام، چون اين خواستن‌ها شكنجه‌ای دائمی شده برای من. اگه فرياد بزنم، اگه جيغ بكشم، بند بندِ وجودم جيغ خواهد شد. نه! ديگه هيچی نمی‌خوام. خوشا به حالِ آن‌كه امروز در خاك خوابيد و آرام شد تا ابد. همون‌كه ديگه هيچ‌وقت نخواهد بود تا گيج و آواره در اين دنيا سرگردان باشد. دلم برای خودم و ديگر زنده‌گانِ به ظاهر زنده می‌سوزد. چند دورِ ديگر بايد بچرخيم و بچرخيم تا به آخرين حلقه و آخرين نقطه‌ی آن برسيم.