انگار سرم را به زمين دوخته‌اند، سرم سنگينه و چشم‌هام رو خواب گرفته. دلم می‌خواد بخوابم اون‌قدر سنگين كه به هيچ‌ چيز فكر نكنم، نه به تو، نه به او، نه به خودم ونه به هيچ چيز و هيچ‌كس.

خسته‌ام از زندگی! از زندگی كردن، از همه‌ی راه‌های رفته و نرفته. حتی خسته‌ام از خواب، خوابی كه كمتر به سراغم می‌آيد. حرفِ من از سرِ نااميدی و يأس نيست.

دلم می‌خواد سنگين بخوابم و سبك بيدار شوم.

سنگين در كنارِ عمقِ زندگی و سبك در ميانِ شادیِ زندگی.