بارونه!
مثل همه‌ی سال‌ها كه بارون می‌باريده، ولی بارون چرا مثل هميشه نيست!؟ مثل هميشه كه دلِ عاشقم را لبريز از عطشِ بودن در كنارِ عشق می‌كرد!...
آره من مثل هميشه نيستم، همينه كه بارون برام مثل هميشه نيست. چقدر خاطره و ياد را در دلم، پشتِ هم گذاشتم و به اين‌جا رسيدم!
بارونه! وقتی عشق می‌گريخت هم بارون بود. ديگه به هذيان‌های تنهايی‌ام فكر نمی‌كنم.
آخ...! اگر می‌شد زيرِ بارون با تو راه رفت!
بارونه! صدايش را می‌شنوی؟ صدايش را زيرِ چرخِ ماشين‌هايی كه آسفالت‌های خيس را پشتِ سر می‌گذارند، می‌شنوی؟

بارونه! من كی خشك شدم؟! من كه زيرِ بارون بودم، من كه جز بارون خوابی در سر نداشتم!