برفی‌ نباريده امسال، ديروز بارانِ شديدی باريده و امروز هوا ، صاف آفتابیه، از آن هواهای نادرِ و زيبای تهران.

پشت كامپيوتر نشسته‌ام و مطلبی می‌خونم و ...فكر می‌كنم. صدای‌ مردی را از توی كوچه می‌شنوم كه با صدای بلند و با صوتِ آهنگينِ خودش می‌گه: " برفيـه... برف!

و دوباره تكرار می‌كنه" برفيـه... برف..."

نگاهی به لبه‌ی پشت بامِ و لبه‌ی پنجره‌های خانه‌ی روبرو می‌كنم! و نگاهی به آسمان آبی و آفتاب درخشان بعد از باران! يك دونه برف هم ديده نمی‌شه! اما مرد برفی كه الان رسيده به تهِ كوچه ، هم‌چنان صداش می‌آد كه می‌گه: " برفيــه...بــرف...!"