قصدم ناامید کردن شما نیست، قرار بود اینجا مثل دفتر خاطرات برای من باشد و هر آن چه که می‌خواهم و به فکرم می‌رسد در آن بنویسم. اما هر وقت قصد نوشتنِ درونم را داشتم وجودِ شما مانع شد و این یعنی سانسور درون. حالا می‌خواهم کمی راحت‌تر بنویسم.
انگار وجود ندارم، از بس که ضربه‌های پیاپی از همه طرف بر من وارد می‌شود (هم چنین به شما) به یک نوع بی‌ حسی مزمن دچار شده‌ام. آن قدر خبرهای بد زیاد شده که فکر می‌کنم ما ملتی هستیم که دچار نفرین ابدی شده‌است. نفرین از درون خودمان آغاز شد و هی ادامه یافت و ادامه یافت تا عمیق‌ترین ریشه‌های ما را در بر گرفت. یک آدم که می‌فهمد در فضایی پر از حماقت چه می‌تواند بکند؟ هیچ ! به جز آن که در اثر اصرار به آن چه می‌داند، جان را از دست خواهد داد و برای ابد دنیایی از نبودش ککش هم نخواهد گزید.

یأس در سرزمینِ تاریکی‌ها که از درون انسان‌هایش همه مرده‌اند، چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد و احمقانه است که به افتخارات گذشته دل خوش کنیم. چیزی که وجود دارد اکنونِ ماست، آن چه که الان هستیم. من فکر می‌کنم که ما از مردم ژاپن فلاکت زده‌تر و بیچاره‌تریم، برای آنها همیشه راه چاره‌ای هست برای آن که در درون‌شان چیزی هست که در ما نیست. ما می‌دریم همدیگر را و آنها دل‌هایشان برای هم است.

من هیچ حیوانی را نمی‌توانم با انسان مقایسه کنم و به هیچ انسانی نمی‌توانم صفت حیوانیت بدهم می‌دانید چرا؟ چون انسان را پست‌تر از هر حیوانی می‌دانم.


پ.ن : منظورم از پستی انسان همه‌ی انسان‌ها نیستند چرا که مردم ژاپن باعث شدند که دلم به دنیایی بهتر امیدوار شود هر چند که آن دنیا از آن ما نباشد.