بعد از مدتها نوشته گذاشتید وقتی بازش کردم با سیل وحشتناکی از باور نمیکنم مواجه شدم، باور نکردم که این باور نمیکنم ها مال شما باشد ، یعنی نمیخواستم باور کنم. هراسی در این چند روز در دلم افتاده که چی شده و چرا شما اینجور نوشتید !!! انگار به سر حد جنون رسیده باشی و  تحمل و صبرت به پایان رسیده باشه. دلم گرفت بیشتر از همیشه و ترس در دلم بیشتر شد.

من هم هر چه بیشتر دیدم ، بیشتر باور نکردم ، اما واقعیت می‌گفت چه من باور کنم چه نه ، وجود دارد و من باز بیشتر در خودم فرو رفتم.

پی نوشت : این نوشته نظر من در مورد نوشته‌ی عباس معروفی به نام "باور نمی‌کنم" است.