آن‌قدر بزرگ شده‌ای كه حجم‌‌ ِ بزرگت همه‌ی پيرامونت را در خود گرفته. آن‌قدر بزرگ شده‌ای كه كوچك‌ترها را نمی‌توانی ببينی، نه اين‌كه نخواهی ببينی، بزرگی‌ات مانع می‌شود. چگونه به زندگی ادامه خواهی داد! می‌دانم به آرامشی رسيده‌ای كه ديگران در خواب هم نمی‌توانند ببينند اما پس اين همه رنجی كه از دانسته‌هايت می‌كشی چه می‌شود؟

شايد كه بايد كوچك‌تر شوی تا از دست يافتن به ناشناخته‌ها لذت ببری. ولی چگونه می‌توان كوچك‌تر شد؟ چگونه می‌شود آگاهی‌ها را ناديده گرفت! ما ناگزيريم به پيش رفتن، بازگشت به عقب امكان‌پذير نيست. ما ناگزيريم به ادامه، ناگزيريم انباشته‌ای از دانسته‌هايمان را با خود حمل كنيم تا به آنجا كه مرگ، ما و آنها را در خود جای دهد. همان مرگ كه داناترين‌ ِ دانايان است. همان مرگ كه رقيبی ندارد.