پيرمردی توده‌ای از هيزم را كه خرد كرده بود، به طرفِ خانه حمل می‌كرد. راه دراز و طولانی بود.پيرمرد كه خسته شده بود، بارش را بر زمين گذاشت و گفت: " آه، ای‌كاش فقط مرگ به سراغم می‌آمد!"
مرگ بيدرنگ آمد و به او گفت: "من اينجا هستم، بگو چه می‌خواهی؟"
پيرمرد كه ترسيده بود به ناگاه گفت: "من می‌خواهم كه تو بارم را برايم به خانه بياوری!"

(نويسنده: لئو تولستوی ـ ترجمه: پرستو)