من میخواهم حرفِ خودم را بگويم
خانم معلم كاترينا، شاگردانِ جوانش را به مزرعه آورده بود. آن روز، بامدادی ساكت و آرام بود.
در آن دور دورها دستهای از پرندههای مهاجر در حالِ پرواز بودند. آنها به نرمی در آسمان میچرخيدند و سايهای از تيرگی بر دشتها میانداختند.
كاترينا به بچهها گفت: امروز ما به مزرعه آمدهايم تا شعری دربارهی آسمانِ پاييزی و پرندگان مهاجر
بسرائيم. هر كدام از شما خواهد گفت كه آسمان را چگونه میبيند. حالا بچهها به دقت نگاه كنيد
و برداشتِ خودتان را عينآ به زيبايی در كلماتتان بيان كنيد.
بچهها آرام و بیصدا ايستادند و با نگاهی ژرف به آسمان چشم دوختند. لحظهای بعد، اولين شعرِ كوچك سكوت را شكست؛
"آسمان بسيار آبی است...
آسمان آبیِ روشن است...
آسمان شفاف است...
آسمان بنفشِ كمرنگ است..."
اين بود آن شعر. بيشترِ بچهها همان كلمات را يافته بودند: بسيار آبی، آبی روشن، بنفشِ كمرنگ و شفاف...
واليا، دختری كه چشمهای آبی داشت به آرامی در كناری ايستاده بود.
معلم گفت: "تو خيلی ساكتی واليا."
واليا به آهستگی و با لبخندی محزون گفت: "آسمان لطيف است."
بچهها ساكت بودند و پس از آن، آنها چيزی را ديدند كه قبلآ نديده بودند.
" آسمان غمگين است...
آسمان آشفته است...
آسمان آرزومند است...
آسمان بسيار سرد است..."
آسمان بازیها كرد، روشن و خاموش شد و همچون يك موجودِ زنده نفس كشيد و بچهها به آن
چشمهای آبیِ آرزومند و شفافِ پاييزی خيره شده بودند.
(نويسنده: واسيلی ساخوملينسكی ـ ترجمه: پرستو)