روزی روزگاری، يك دختر كوچولو بود كه سؤال كردن را خيلی دوست داشت.

مثلآ او از مادرش می‌پرسيد: « مامان بگو كدام بهترين است؟ سيب يا گلابی؟ گل رز يا زنبق؟ آب يا ليموناد؟ توپ يا عروسك؟»
مادر با اينكه سرش شلوغ بود و كار داشت با شكيبايی جواب داد: «تو چطور می‌توانی بگويی، كه كدام‌يك از ميان اين‌ها بهترين است، توپ و عروسك يا رز و زنبق؟!»
يك روز ديگر دختر كوچولو از مادرش پرسيد: «مامان، كدام بهترين است: افسانه‌های پريان يا ترانه‌ها؟»
مادر گفت: «حالا تو به من بگو كدام بهترين است، خورشيد يا آسمان؟ و اگر تو بتوانی به آن جواب بدهی،من به تو خواهم گفت كه كدام‌يك بهترين است، افسانه‌های پريان يا ترانه‌ها.»
دختر كوچولو مدت زيادی عميقآ به فكر فرو رفت، اما جواب مناسبی پيدا نكرد. او به آسمان و به خورشيدِ درخشان خيره شد، آن‌ها بسيار زيبا بودند و كاملآ جدا نشدنی بعد از آن دختر كوچولو ديگر نپرسيد كدام‌يك بهترين است؟

او سؤالی ديگر داشت: « چه چيزی در افسانه‌های پريان بهترين است؟ چه چيزی در ترانه‌ها بهترين است؟»

(نويسنده: واسيلی ساخوملينسكی‌ـ ترجمه پرستو)