تبليغاتX
برشی از شب

برشی از شب

ادبيات، هنرهای تجسمی

برای فرانك و ديگر دوستانِ عزيزم در اين‌جا شعرِ دل‌سردِ سهراب سپهری را به‌طور كامل نوشتم.

قصه‌ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس‌های شبم پيوندی است.

پرتوی لغزد اگر بر لبِ او،

گويدم دل: هوسِ لبخندی است.

 

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغی كه فروزد دلِ ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشی كو كه بسوزد دلِ ما؟

 

خشت می‌افتد از اين ديوار،

رنجِ بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوی كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

 

باد نمناكِ زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ريزد از پيكرِ ما.

خانه را نقشِ فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.

 

گاه می‌لرزد باروی سكوت:

غول‌ها سر به زمين می‌سايند.

پای در پيش مبادا بنهيد،

چشم‌ها در رهِ شب می‌پايند!

دره‌ی خاموش

سكوت، بند گسسته است.

كنارِ دره، درختِ شكوه‌پيكرِ بيدی.

در آسمانِ شفق رنگ

عبورِ ابر سپيدی.

 

نسيم در رگِ هر برگ می‌دود خاموش.

نشسته در پسِ هر صخره وحشتی به كمين.

كشيده از پسِ يك سنگ سوسماری سر.

ز خوف ِ دره‌ی خاموش

نهفته جنبش پيكر.

به راه می‌نگرد سرد، خشك، تلخ، غمين.

چو مار رویِ تنِ كوه می‌خزد راهی،

به راه، رهگذری.

خيالِ دره و تنهايی

دواند در رگِ او ترس.

كشيده‌ام  چشم به هر گوشه نقشِ چشمه‌ی وهم:

ز هر شكافِ تنِ كوه

خزيده بيرون ماری.

به خشم از پسِ هر سنگ

كشيده خنجر خاری.

 

غروب پر زده از كوه.

به چشم گم‌شده تصويرِ راه و راهگذر.

غمی بزرگ، پر از وهم

به صخره‌سار نشسته است.

درونِ دره‌ی تاريك

سكوت بند گسسته است.

 

                              
 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:36  توسط پرستو  | 

...

باد نمناك زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ريزد از پيكر ِ ما.

خانه را نقشِ فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:58  توسط پرستو  | 


اگر با تو گردون نشيند براز    نيابی همی از گردشِ او جواز

هم او تاج و تخت و بلندی دهد     هم او تيرگی و نژندی دهد

بدشمن همی ماند و هم بدوست    گهی مغز يابی از او گاه پوست

سرت گر بسايد بَر ابرِ سياه     سرانجام خاكست از او جايگاه

نگر تا نه‌بندی دل اندر جهان     نباشی بدوی ايمن اندر نهان

كه گيتی يكی نغزْ بازيگر است     كه هر دم وِرا بازیِ ديگر است

يكی را ز ماهی بماه آورد      يكی را ز‌ِ مَه زير‌ِ چاه آورد

...

 قسمتی از شعرِ پادشاهی نوذر


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:49  توسط پرستو  | 

شبی كه زيبا بودم، متولد شدم. حتمآ تاوانِ آن‌همه درد بودنِ من بوده.

خدايا! چقدر طول خواهد كشيد، اين مسيرِ درد؟

شبِ من طولانی‌ترين راه بود.

تولدی كش‌دار و طولانی برای شبی كه هرگز منتظرِ روز نبوده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:11  توسط پرستو  | 



آره دلم گرفته
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:4  توسط پرستو  | 

موج‌ها
از پیِ هم
می‌آيند،
سيلِ عظيمِ انسان‌ها
نسل به نسل
قرن به قرن.

موج‌های تكرار
می‌آيند
از پیِ هم،
انسان از پی انسان
پشت به پشت،
و طبيعت به كارِ خود
هم‌چنان.

و انسان
اين جاندارِ دو پا
آخرين دست‌رنجِ طبيعت
با دگرگونی‌های بی‌شمارش،
درگيرِ تكوينِ دنياست!
با احساسی ژرف!
و با فكری بيكران!

به‌راستی انسان
اگر نمی‌بود،
سرخیِ شفق را
چه كس می‌ديد؟

زيبايی را
چه‌ كس می‌آفريد؟
آن‌سوی فرازها را
چه‌ كس می‌فهميد،
اگر انسان نمی‌بود.

افسوس!
افسوس كه ما شاهدانِ تاريكی
خود نيز،
پاسدارانِ ظلمت و سياهی هستيم!
آن‌چنان‌كه
درنده‌ای
از زاده‌اش.

و ما آفريدگارانِ عشق،
خود
طنابِ دارِ عشق را
می‌بافيم!

72/11/9





+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 22:35  توسط پرستو  | 

نمی‌دونستم اين دنيا زندانِ منه. نمی‌دونستم چی می‌خوام، چی بايد بخوام! وقتی‌كه فهميدم چی می‌خوام و چی بايد بخوام، خواستن عذابی شد برای اين زنده‌ی تنها. حالا ديگه دلم نمی‌خواد چيزی بخوام، چون اين خواستن‌ها شكنجه‌ای دائمی شده برای من. اگه فرياد بزنم، اگه جيغ بكشم، بند بندِ وجودم جيغ خواهد شد. نه! ديگه هيچی نمی‌خوام. خوشا به حالِ آن‌كه امروز در خاك خوابيد و آرام شد تا ابد. همون‌كه ديگه هيچ‌وقت نخواهد بود تا گيج و آواره در اين دنيا سرگردان باشد. دلم برای خودم و ديگر زنده‌گانِ به ظاهر زنده می‌سوزد. چند دورِ ديگر بايد بچرخيم و بچرخيم تا به آخرين حلقه و آخرين نقطه‌ی آن برسيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:41  توسط پرستو  | 


آن‌كه می‌گويد دوست‌ات می‌دارم
خنياگرِ غم‌گينی است
كه آوازش را از دست داده است.

ای‌كاش عشق را
زبانِ سخن بود

هزار كاكلی‌یِ شاد
در چشمانِ توست
هزار قناری‌یِ خاموش
در گلویِ من.

عشق را
ای‌كاش زبانِ سخن بود

آن‌كه می‌گويد دوست‌ات می‌دارم
دل‌ِ اندُه‌گينِ شبی است
كه مَه‌تاب‌اش را می‌جويد.

ای‌كاش عشق را

زبانِ سخن بود

هزار آفتابِ خندان در خرام‌ِ توست
هزار ستاره‌یِ گريان
در تمنایِ من.

عشق را

ای‌كاش زبانِ سخن بود.



( عاشقانه ـ ترانه‌هایِ كوچكِ غُربت ـ احمد شاملو)


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:48  توسط پرستو  | 

آن‌قدر بزرگ شده‌ای كه حجم‌‌ ِ بزرگت همه‌ی پيرامونت را در خود گرفته. آن‌قدر بزرگ شده‌ای كه كوچك‌ترها را نمی‌توانی ببينی، نه اين‌كه نخواهی ببينی، بزرگی‌ات مانع می‌شود. چگونه به زندگی ادامه خواهی داد! می‌دانم به آرامشی رسيده‌ای كه ديگران در خواب هم نمی‌توانند ببينند اما پس اين همه رنجی كه از دانسته‌هايت می‌كشی چه می‌شود؟

شايد كه بايد كوچك‌تر شوی تا از دست يافتن به ناشناخته‌ها لذت ببری. ولی چگونه می‌توان كوچك‌تر شد؟ چگونه می‌شود آگاهی‌ها را ناديده گرفت! ما ناگزيريم به پيش رفتن، بازگشت به عقب امكان‌پذير نيست. ما ناگزيريم به ادامه، ناگزيريم انباشته‌ای از دانسته‌هايمان را با خود حمل كنيم تا به آنجا كه مرگ، ما و آنها را در خود جای دهد. همان مرگ كه داناترين‌ ِ دانايان است. همان مرگ كه رقيبی ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط پرستو  | 

 

وقتی‌كه تو خوابيد‌ه‌ای، من بيدارم.

وقتی‌كه من خوابيده‌ام، تو بيداری.

 وقتی‌كه ما هر دو بيداريم،

 نمی‌توانيم با هم حرف بزنيم، نمی‌توانيم همديگر را ببينيم، نمی‌توانيم با هم باشيم.

وقتی‌كه ما هر دو بيداريم،

 زمان به خواب می‌رود، باد نمی‌وزد، ابرها پشتِ درخت‌ها می‌مانند،

موسيقی بی‌صدا نواخته می‌شود، شوق از ما روی برمی‌گرداند و جاده‌های موازی در هيچ افقی به هم نمی‌رسند.

وقتی‌كه ما بيداريم، سايه‌ها خوابِ رفتن می‌بينند و گل‌ها در رؤياهايشان بوی خوش می دهند.

وقتی‌كه ما بيداريم، نگاهِ‌ مسخ شده‌ی ما به خواب می‌رود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:52  توسط پرستو  | 

com Counter code -->