تبليغاتX
برشی از شب

برشی از شب

ادبيات، هنرهای تجسمی

بارونه!
مثل همه‌ی سال‌ها كه بارون می‌باريده، ولی بارون چرا مثل هميشه نيست!؟ مثل هميشه كه دلِ عاشقم را لبريز از عطشِ بودن در كنارِ عشق می‌كرد!...
آره من مثل هميشه نيستم، همينه كه بارون برام مثل هميشه نيست. چقدر خاطره و ياد را در دلم، پشتِ هم گذاشتم و به اين‌جا رسيدم!
بارونه! وقتی عشق می‌گريخت هم بارون بود. ديگه به هذيان‌های تنهايی‌ام فكر نمی‌كنم.
آخ...! اگر می‌شد زيرِ بارون با تو راه رفت!
بارونه! صدايش را می‌شنوی؟ صدايش را زيرِ چرخِ ماشين‌هايی كه آسفالت‌های خيس را پشتِ سر می‌گذارند، می‌شنوی؟

بارونه! من كی خشك شدم؟! من كه زيرِ بارون بودم، من كه جز بارون خوابی در سر نداشتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:36  توسط پرستو  | 


پرستوی‌ خسته‌ام،

بال‌های سياهم

سپيد‌تر از سينه‌ی آرزوهايم.

پرستوی خسته‌ام،

خسته‌تر از هر زمانی.

ردِ سبزم را بگير

صفيرِ صدايم

سبز می‌خواند،

بهار با من است.


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 13:8  توسط پرستو  | 

هميشه اميدی هست.

هميشه سبزی دستانِ كسی هست.

هميشه آهِ من،

تنها نمی‌ماند.

رودِ سبزِ قلبم،

به دريای سبز تو می‌ريزد.

دست‌های سبزم

در باغچه‌ی قلب تو،

رشد می‌كنند.

و جنگلِ ما،

برپا می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:4  توسط پرستو  | 

 

روزی درختی خواهم شد،

درختی خواهی شد،

درختی خواهد شد.

روزی كه گورستان ديگر پذيرای ما نباشد.

روزی كه از انباشتگی،

 بالا بياورد خاك،

و خاكِ سير،

به رؤيای جنگل دست يابد.

آن‌روز درختی خواهم بود،

پُر از آرزوی انسان بودن.

و اكنون انسانی هستم،

پُر از رؤيای درخت بودن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:32  توسط پرستو  | 

به دنيا بگوييد، ديگر بس است!

حركت! ساكن شو!

خوردن، خوابيدن، راه رفتن، بس است!

رویِ خطِ ممتدِ زمان،

خواهم خوابيد،

خواهيم خوابيد،

خوابيده است،

او خوابيده است!

سياه پوشيده

آسمانِ آبی.

قلبِ سرخش در قفسِ خاك،

نقب می‌زند،

و دنيا چرا خوابيده است؟!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:57  توسط پرستو  | 

برای فرانك و ديگر دوستانِ عزيزم در اين‌جا شعرِ دل‌سردِ سهراب سپهری را به‌طور كامل نوشتم.

 قصه‌ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس‌های شبم پيوندی است.

پرتوی لغزد اگر بر لبِ او،

گويدم دل: هوسِ لبخندی است.

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغی كه فروزد دلِ ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشی كو كه بسوزد دلِ ما؟

 خشت می‌افتد از اين ديوار،

رنجِ بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوی كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

 باد نمناكِ زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ريزد از پيكرِ ما.

خانه را نقشِ فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.

 گاه می‌لرزد باروی سكوت:

غول‌ها سر به زمين می‌سايند.

پای در پيش مبادا بنهيد،

چشم‌ها در رهِ شب می‌پايند!

دره‌ی خاموش

سكوت، بند گسسته است.

كنارِ دره، درختِ شكوه‌پيكرِ بيدی.

در آسمانِ شفق رنگ

عبورِ ابر سپيدی.

 نسيم در رگِ هر برگ می‌دود خاموش.

نشسته در پسِ هر صخره وحشتی به كمين.

كشيده از پسِ يك سنگ سوسماری سر.

ز خوف ِ دره‌ی خاموش

نهفته جنبش پيكر.

به راه می‌نگرد سرد، خشك، تلخ، غمين.

چو مار رویِ تنِ كوه می‌خزد راهی،

به راه، رهگذری.

خيالِ دره و تنهايی

دواند در رگِ او ترس.

كشيده‌ام  چشم به هر گوشه نقشِ چشمه‌ی وهم:

ز هر شكافِ تنِ كوه

خزيده بيرون ماری.

به خشم از پسِ هر سنگ

كشيده خنجر خاری.

 غروب پر زده از كوه.

به چشم گم‌شده تصويرِ راه و راهگذر.

غمی بزرگ، پر از وهم

به صخره‌سار نشسته است.

درونِ دره‌ی تاريك

سكوت بند گسسته است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:36  توسط پرستو  | 


... 

باد نمناكِ زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ريزد از پيكرِ ما.

خانه را نقشِ فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:58  توسط پرستو  | 

 

 اگر با تو گردون نشيند براز    نيابی همی از گردشِ او جواز

هم او تاج و تخت و بلندی دهد     هم او تيرگی و نژندی دهد

بدشمن همی ماند و هم بدوست    گهی مغز يابی از او گاه پوست

سرت گر بسايد بَر ابرِ سياه     سرانجام خاكست از او جايگاه

نگر تا نه‌بندی دل اندر جهان     نباشی بدوی ايمن اندر نهان

كه گيتی يكی نغزْ بازيگر است     كه هر دم وِرا بازیِ ديگر است

 يكی را ز ماهی بماه آورد      يكی را ز‌ِ مَه زير‌ِ چاه آورد

...

 قسمتی از شعرِ پادشاهی نوذر


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:49  توسط پرستو  | 

 
      شبی كه زيبا بودم، متولد شدم. حتمآ تاوانِ آن‌همه درد بودنِ من بوده.
خدايا! چقدر طول خواهد كشيد، اين مسيرِ درد؟

شبِ من طولانی‌ترين راه بود. 
 
تولدی كش‌دار و طولانی برای شبی كه هرگز منتظرِ روز نبوده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:11  توسط پرستو  | 



آره دلم گرفته
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:4  توسط پرستو  |